یکشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۹

شوخی حتی با سرنوشت


قبلنا وقتی کسی دور از جون ِ همه، تو درو همسایه یا آشناها و فامیل فوت میشد، همه می گفتند، ببین سفیر مرگ همیشه هست، همه جا پرسه می زنه، می خواد بهتون یادآوری کنه که یه کم بیشتر به فکر اون دنیاتون باشید، همیشه وقت ندارید، تا وقت دارید کارای خوب انجام بدید و آدم باشید که وقتی عزرائیل جون اومد سراغتون همچین جنتلمنانه بیاد سراغتون و تو راضی، اون راضی، بار و بـُـنه تونو جمع کنید و به سلامتی برید جولو پلاستونو تو قسمت خوب ِ یه برزخ پهن کنید و منتظر بهشت برینتون بمونید و دیگه اون لحظه ی پس گرفتن روح توسط ِ "عزرائیل ِ قهرمان، حافظ ِ روح ِ انسان " گیس و گیس کشی نداشته باشید و من نمی یام و حالا بهم وقت بده و جون بچه ت این یه بار کوتاه بیا و اینا نداشته باشید.

اما این روزا دخترا خبر خواستگاری، بله برون، عقد و یا حتی عروسی کسی از دوست و آشنایان یا درو همسایه و حتی فامیل رو که می شنون ، انگار سفیر ِ بوی سرکه و ترشی براشون خبر میاره که ببین، این یکی ام رفت، ای دل غافل فاطی موند و حوضش ! ( لازم به ذکر نیست که فاطی اینجا استعاره از تمام دختران ِ دم ِ بخت ِ چشم انتظار ِ شوهره نه من ، آدم باش ! ) و این خبر حتی از خبر مرگ هم برای دختران ِ ایرانی غم انگیزتره مگر در مواردی ! تازه گفتن یکی از انگیزه های اصلی خودکشی دخترا هم نبودن ِ کیس ِ خاک بر سر گزارش شده !
هم اکنون نیازمند ِ همچین خبر ِ زندگی بخشی از جانب ِ شما مردان ِ فداکار هستیم، فردا ممکن است خیلی دیر باشد.
ستاد حمایت از شوهر ندیده های در به در ِ به دنبال ِ آقا بالاسر !
............
دیوار گوش داره، گوشم موش داره نوشت :

به نقل از دو تا خیابون بالایی آورده اند که این روزها همه ی دختران و حتی خانواده هایشان با تکیه بر احادیث و روایات و معجزات ِ تاریخ ِ اسلام هم قسم شده اند که :
به خدا سوگند، اگر خورشید و ماه و کلهم اجمعین ستارگان خوچل مُچل را دُرست در کف ِ دست ِ راستم و شوهر را دُرست در کف ِ دست ِ چپم قرار دهید، محال است حتی به دست راستم نگاه کنم! مال دنیا برای خودتان که چرک ِ کف دست است، دنیا را از من بگیرید، اما شوهر را نه !!

.............
پ.ن : برای آقایان ایران بهشت و برای خانوم ها جهنم ِ مطلق است !
2. کی به این چیزایی که من نوشتم می خنده؟؟؟!!! اگر خندید ،خودش گمشه بره بیرون !
3. به نظرتون دلیل بالا رفتن درصد طلاق تو جامعه چیه؟
4. زندگی آرومه، من چقدر خوشحالم ...
5. کی تو دوست و آشناها و غیره، دختری رو می شناسه که به همه جا رسیده باشه، پشتکارش عالی بوده باشه، 30 سال به بالا نداشته باشه، اما به اصطلاح ِ عامه نترشیده باشه و الان قصد مهاجرت نداشته باشه؟؟؟ نه دلم می خواد قضاوت کنید؟؟
6. لازم به ذکر نیست که حالم بهم می خوره از این مملکت ! به دلیل مسائل شخصی !
7. دختر دائی عزیزم در سن 17 سالگی همین امروز بدون سر و صدا و بدون خبر دادن به کسی، عقد کرد ! مبارک باشه، اونم قایمکی !
8. این روزها همه یوسف لازمند، شما چطور؟

جمعه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۹

آنتی پسر ... آنتی دردسر!



هیچ آرامشی بالاتر از احساس " عدم تعلق ِ خاطر به کسی" نیست

.

.

دوستم ، مورد 4 یا 5 ام : عزیزم پایه ی کیس ِ ماشین دار ِ اله و بـــِل ِ هستی؟

من: برو گمشو بابا !

.

.

چهارشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۹

یک داستان ِ واقعی (1)


عرضم به حضورتون که دو هفته قبل از عید، چهارشنبه روزی رو انتخاب کردیم که به اتفاق دوستان ِ همیشه در صحنه مون به ادامه ی امر خطیر مراحل فارغ التحصیلی بپردازیم، روزشم 4 شنبه انتخاب کردیم که با خیال راحت، بدون دیدن هیچ کدوم از عناصر ِ حیفُ الاسم بردن، به طواف دانشگاه بپردازیم و کمتر غصه بخوریم و خون جلوی چشمانمون رو بگیره !
خلاصه همه چی جور شد و ما پاشنه ی کفشامون رو ور کشیدیم ، آیته الکرسی خوندیم و رفتیم به سمت دانشگاه ِ خراب شدمون که الهی خبر ِ خراب شدنش رو بشنوم یه روزی! از قضا دکوراسیون دانشگاه کلاً عوض شده بود و این چیز عجیبی نبود چون به هر حال جاس.بیه و روان پریشی های همیشگی ش! دو تا استاد درست حسابی نمیاره، بعد همش واسه ما دانشگاه علم می کنه !
بگذریم، من این ور بُـدوو، دوستای دیگه م اونور بـُدوو، بالاخره دفتر مدیر آموزش رو پیدا کردیم و رفتیم تو ! گفتیم آقا بیا این مدارک ما رو بگیر، مدرکمون روبده که می خوایم بریم، کار و زندگی داریم، آفرین پسر ِ خوب ! ولی هرچی ما از در ِ دوستی وارد شده بودیم اون انگار شمشیر رو از رو بسته بود ! گفت: الان وقت ِ اومدنه؟ هزار تا کار دارم، خرید عیدم مونده، زنگ زدن به فک و فامیلم مونده، راه انداختن کار دوست و آشناهام مونده، ردیف کردن ِ انتقالی واسه اون بچه ی فامیلمون مونده، مهم تر از همه شاگرد اول شدن ِ دختر یا پسر ِ دوست آبا و اجدادیم مونده !! برید دو هفته بعد از عید بیاید ! در همون لحظه یه صدای ناز و کمی متعجبی به گوش رسید که: هااا چه گفتی؟؟ و در پاسخ یک صدای نکره ای جواب داد: همون که شنفتی ! بعد یه صدای ناز ِ دیگه ای اومد که چیییییییی مییییی گییییییی؟ این حرف ِ آخرته دیگه داداش؟ و اون صدای نکره هه گفت آره حرف آخرمه! و بعد دوستای من از کوره در رفتن و شروع کردند به داد و بیداد و دعوا! منم که مثل همیشه فقط سکوت می کنم و تفکر، دست دوستامو گرفتم و گفتم : ممنون آقا از لطفتون، برمی گردیم، حتماً! همونجور که دست دوستامو گرفته بودم در اتاق رو بستم و گفتم، این چه طرز برخورد بود؟ نشنیدید که می گن: با دوستان مروت، با دشمنان مدارا ؟؟
بعد یکی از دوستام گفت خب بریم خونه، این کارمون رو انجام نمیده، در همین لحظه صدایی از من به گوش رسید که خیلی بلند و محکم گفت : گُه می خوره !! همه ی حضار برگشته بودند و محو ِ شجاعت ِ شیرزنی مثل من بودند که حتی از کرگدن هم نترسیده! دوباره دوستان پرسیدند: چی می خوره؟؟ منم باز با همون لحن رسا گفتم : گُه می خوره !! ( اینجا استرس روی حرف ِ " گـــ " هست، لطفاً دقت کنید در خوندنش که حق مطلب ادا بشه ! )
بعد از حضار پرسیدم ببخشید دفتر رئیس دانشکده کجاست؟ ( مثلاً خیلی در تصمیمم مصمم بودم و اینا) یکی گفت اونجاست ! منم گفتم دقیقاً اونجا؟؟؟! گفت آره همونجا ! ... گفتم پاینده باشی برادر و همین طور که همه برام دست و کف و سوت می زدند و می گفتند: ایول ایول ِ ایول ... تینا جون یله ایول .. و من هم محو این همه پشتیبانی و دلگرمی بودم ، به سمت ِ دفتر ِ رئیس دانشکده سراریز شدم، اونجا که رسیدم گفتم ببخشید دفتر رئیس دانشکده؟ حضار گفتند : بله ... من هم که غرق در اون همه حمایت و شعار و راه پیمایی صلح آمیز بودم و کلی شادی جلوی چشمام رو گرفته بود، اصلاً اون صف ِ طویل به چشمم نیومد و اومدم وارد اتاق بشم که صدایی به گوش رسید : وووووو اینجا صف ِ آبجی ، واسسا عقب تا نووبتت بشه !
منم که تئوری ِ کامل ِ احترام به قوانین و اینا رفتم ته صف تا نووبتم بشه ! به هر حال بعد از اینکه کلی به محیط ِ سبز دانشگاه کمک کردیم و یه پارک زیر ِ پامون سبز شد، وارد اتاق شدیم و مثل همیشه سخنگو و زبون دراز و مسئول خر کن، خود بنده بودم و من به هیچ وجه روی هیچ کدوم از دوستام حتی حساب ِ قرض الحسنه هم باز نکرده بودم چه برسه به ملی کارت ِ ارزی ! بگذریم،، گفتم: ببخشید آقای رئیس دانشکده؟ گفت بله عزیزم، خودم هستم ، شما ام باید دانشجوی فارغ التحصیل باشی که دنبال کارهای فارغ التحصیلیشه درسته؟ گفتم آره قربون ِ دهنت، تو این همه هوش و استعدادت رو از کجا آوردی؟ اصلاً چرا با این همه هوش تا حالا فرار ِ مغزها نشدی؟ گفت: عزیزم مراجع زیاد داشتم ، دیگه قیافه هاتون تابلو میزنه از ده فرسخی ! بعدم گفت قربونت برم کاری داشتی عزیز ِ دلم؟ بگو سه سوت ردیفش می کنم برات !! ( فکر کن تو دانشگاه های ایران اونم آزادش اینجوری باهات برخورد کنن، قطعاً دق می کنی از خوشی !! ) منم گفتم: ببین آخه این رسمشه؟ این همه پول ِ اصطحلاک و گازوئیل و بنزین و ارز و کوفت و زهر مار بدیم، بعد بگن برو یک ماه دیگه بیا؟ مخلص کلوم اینکه این رفیقت داره اذیت می کنه، با ما را نمیاد !
اونم که کلی تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت نه عیزم رسمش نیست ، راست میگی آبجی، واسسا ببینم کی جرات کرده آبجی ما رو ناراحت کنه، خلاصه سیبیلایی که نداشت رو تاب داد و گوشی ِ تلفن رو برداشت و زنگ زد به آقای مدیر آموزشی، گفت: مشکل ِ این آبجیه گل ِ ما چی بوده که پیچوندیش؟ سریع به ضمانت ِ من کار این 3 نفر رو انجام میدی تا نیومدم قییمه، قییمت کنم، رووشنه؟ اونم انگار گفت بله و ما رفتیم که داشته باشیم 69 خان ِ باقی مونه از آپگرید ِ خان های رستم به لطف ِ آق داداشمون جاس.بی !

ادامه دارد ...

دوشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۹

اجر معنوی



شلوارهای عیدتان را ............ محکم بکشید بالا

می خوایم بریم کار کنیم .... کار مضاعف کنیم
............
لطفاً بیت اول از این شاهکار ادبی را آرام و در نهایت تفکر و تامل بخوانید و بیت دوم را کمی شوخی وار و با سرعت
.
.
نقد ِ ادبی گزینش ِ برتر ِ عکسها : از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که توضیح دیگری ندارد، خود دانید که با کدام عکس احساس راحتی کنید، البته همان گونه که در عکس اول مشاهده می کنید هیچ کدام از این اشخاص که مثلاً ! برای کار ِ مضاعف کاندید شدند، بجز دو سه مورد که آن هم چشم گاو است! شلوار عید به پا ندارند و دیگر خود دانند که چه چیزی را بالا کشند و مثل بچه ی آدم بروند بچسبند به کار و زندگی اشان، و بیشتر نکته حائز اهمیت است که اگر الگوی کسی در سال جدید این عناصر ِ چشم سفید باشند بهتر است که بگویم شما بیشتر به این بیتِ " می خوایم بریم حال کنیم ... حال ِ مضاعف کنیم" بها داده اید تا به اصل ِ ماجرا ... البته این نکته نیز از هیچ چشمی پنهان نمی ماند که همدلی و همت ِ مضاعف بین این گروه بیشتر از هر گروه دیگری که حتی خیالش در تصورتان بگنجد، خواهد بود...به هر حال، تقبل الله !
و اما اگر واقعاً قصد دارید به هر دو بیت جامع عمل بپوشانید و بعد آن جامعه را بالا بزنید، بهتر است از اول سرتان را بلا نسبت ِ خر بی اندازید پایین و همانند ِ این عکس شوید که در آن صورت خیر دنیا و آخرت نصیب شما می گردد، هر کار ِ مضاعف در هر روز مساوی با ساخت یک برج ِ میلاد در بهشت برای شما می باشد، اما حتی فکرش را هم نکنید که در هیچ کجای ایران و تهران و غیره همچین خبری نخواهد بود، اینگونه کارها و همت های مضاعف فقط اجر معنوی خواهد داشت و انشاءالله پس از پایان سال 89 خود به خود به علت فشار کاری ِ مضاعف ، شما دار فانی را ودا گفته و علاوه بر اینکه به خاطر کار ِ خیلی مضاعف شهید از دنیا رفته اید، می توانید با خیال راحت در پنت هوس ِ برجهایتان همراه با حوری و پری هایی که پیشتر در قرآن به شما وعده داده شده بود، بنشینید و آب میوه تان را هورت بکشید و برای آن ها که کار نکردند و از دنیا رفته اند در جهنم دستی هم تکان داده و فخری با شکوه بفروشید! باشد که رستگار شوید ...تا کور شود هر آنکه نتواند دید!
.
.

شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۸

عقب ماندگان ِ روحی !!

.
.
امسال همزمان با سال ِ نو ، می خواهم برای همیشه از دنیای انسان ها استعفا دهم و رسماً گاو شوم !!
.
.
ننوشتم که بخندی الاغ !

نوشتم بلکه یه کم فکر کنی این قدر گاو نباشی !!
.
.