چهارشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۰

سازش

بچه بودم از همان بچگی در اوج نادانی هم به مسائل مهم و سرنوشت ساز فکر می‏کردم. محله‏‏مان لامصب پسرهای تکه‏ای داشت یکی از یکی رشیدتر،خوش تیپ‏تر، داف تر! مثل این الانی‏ها نبودند که قدشان تا سرشانه‏های دختران باشد، ماشالله هزار ماشاءالله چشمم کف پایشان همه ورزشکار، همه قد یکی این هوا. فهمیدید چند هوا؟ آفرین ایییــــن هوا .

از مسائل حاشیه‏ای به کنار من از سال دوم دبستان چادری شدم، جوان بودیم و جاهل، عشق رستگاری و بهشت برین در سر می‏پروراندیم و به هیچ چیز دیگر فکر نمی‏کردیم. مادرم طفلکی همیشه دلش می‏خواست ما رستگار شویم، یعنی خیلی بیش از حد دلش می‏خواست، این قدر که وقتی من پایم را توی دو تا کفشهایم کرده بودم و برای بار اول چادر پوشیدم و به مدرسه رفتم، میشد خوشحالی و برق چشمانش را دید، چیزی که هنوز بعد از این همه سال از یادم نرفته است، خلاصه چادر چاقچول می‏کردیم میرفتیم در انظار، آن زمان ها هم اینگونه نبود که با چادر کسی آرنج خودش هم حسابت نکند، اتفاقاً چشم و ابرویی می‏آمدند این پدرسوخته‏ها که نگو. خیلی هم نگاه می‏کردند... چقدر لامصب بودم، تکه‏ای بودم خیلی قبل ترها، نه الان، الان بدون آرایش مفت هم نمی‏ارزم !

اما من هر بار که اینها را می‏دیدیم اخمی به اینها می‏کردم و به چشم آدمهای ناباب نگاهشان می‏کردم، با خودم می‏گفتم اینها که این قدر خیره می‏شوند و نگاه نگاه می‏کنند، دو زار نمی‏ارزند، هیزهای بیشععععور، لابد زن بگیرند همش این و آن را نگاه می‏کنند ( زهرمار! ای نیش در رفته‏گان تا بناگوش، آن زمان زن گرفتن مد بود، به عمه‏تان بخندید! ) خلاصه با خودم می‏گفتم اگر یک روزی بخواهم شوهر کنم طرف من نباید به هیچ کسی قبل از من نگاه هم کرده باشد چه برسد به نگاه نگاه !

گذشت، چادر عقب‏تر رفت و مقنعه هویداتر شد، دیدیم نه بابا از این خبرها هم نیست، طرف نگاه هم که می‏کند هیچ، تازه دلیلش هم این است که " آدم دستشویی هم که می‏رود به خیلی چیزها نگاه می‏کند، دختر که جای خود دارد! " و ما قانع شدیم که حق مسلم این‏هاست، یه نگاه نگاه نگاه، نگــــــــــــــاه است دیگر بگذرا بکنند! بلکه او و خدایش با هم راضی باشد. به هر حال بنده‏ی بی‏خطا که بنده نیست، جهنم و ضرر مرد باشد نگاه کند !

یک ذره‏ی دیگر گذشت، مقنعه به کل به کنار رفت ، شال و روسری و اینها مد شد، چادر هم بود، اما ول بود، دیدیم خب انگار نگاه نگاه هم کافی نیست ، دست و لب و دل و قلوه و بناگوش و پاچه و اینها هم آمده، گفتیم بابا همه اینطوری شدند ، عیبی ندارد که آدمها همه چیز را باید تجربه کنند، پسرند دیگر. ما با همینها هم خوشبخت می‏شویم تا کور شود هر آنکه نتواند دید! از جمله دشمنان اسلام و مسلمین !

باز هم گذشت، چادر که کلاً به قلمچی و مبتکران رفت، دیدیم نه بابا کار از این حرفها گذشته و ما انگار سرمان را عین خرس قطبی سفید در برف کرده بودیم و نمی‏دانسیم که دنیا از چه قرار بوده است، واژه‏ای سه حرفی که زبانم قاصر از بیان آن هست هم به میان آمده و پسرها و اغلب دخترها چند تا چند تا دارند و نه محبتی است ، نه وفایی و نه صداقتی. ما هم باز با مشورت دوستانمان گفتیم خب همه این کاره‏اند دیگر ، فوقش شوهر ما پیش 10 نفر قبل از ما هم خوابیده باشد، مهم این است که ما نخوابیده باشیم و پاک باشیم ! مهم این است که بعد از اینکه با من باشد دیگر با کسی نخواهد بود، همه حال و هولش را کرده و مرد زندگی‏ست، چشمش دنبال این و آن نیست.

باز هم گذشته تا رسیده‏ است به اینجا، من برای خودم دافی شده‏ام، حریف می‏طلبم، این قدر درگیرم که هیچ وقت به روزهای اوجم برنمی‏گردم، چشمانم برق سابق را ندارد، موهایم می‏ریزد، لاک و آرایشگاه و ... به کل از یادم رفته است، روزمرگی‏های دیگران را ندارم، دنیایم را جدا کرده‏ام و همه چیز را پذیرفته‏ام. دلم می‏خواست فرهنگی مثل فرهنگ غرب و مردمی مانند مردم آنها داشتیم، این قدر بافرهنگ که بپذیرند و مانند آنها باشند، یک رو، ساده مثل آنها، اما این مردم با خودشان هم درگیرند، نمی‏دانند چه می‏خواهند، هم به وقتش باغیرتند و مریم مقدس می‏خواهند و به وقت عشق و حال زلیخا! من همه‏ی این‏ها را پذیرفته‏تام و خودم را کنار کشیده‏ام. اما می‏دانید از چه می‏ترسم؟ از اینکه آخرش مجبور شوم زن کسی شوم که دو سه تای دیگر را بیاورد و بگوید با اینها زندگی کن و من هم بگویم خب همه اینطورند و راحت تر از همیشه بپذیرم،چیزی شبیه فرهنگ اعراب، من از این همه تغییر دیگران و جامعه و تغییرات تشات گرفته از فرهنگ خود ساخته‏ی ایرانی که نه غربی‏ست و نه شرقی‏ست می‏ترسم و تنها برای فرار از ارزشهاست ، حالا به هر قیمتی، از این همه پذیرش ساده‏ی این همه بی‏ثباتی می‏ترسم. می‏ترسم روزی به جایی برسم که خودم و عقایدم را فدای عقاید دیگران کنم، چون جامعه اینگونه می‏طلبد .

پ.ن : من همیشه از پسرهای زیادی مذهبی بدم می‏آمد و مادرم همیشه می‏گفت: روزی عاشق کسی می‏شوی که کاملاً خلاف عقاید تو را دارد و آن قدر عاشقش می‏شوی که تمام بدی‏هایی که به چشمت می‏آید را می‏بخشی و می‏پذیری‏اش، آن طور که هست. من از این هم می‏ترسم و در حال حاضر تنها ترس این روزهای من همین است. نه اینکه طرف مذهبی باشد با یک من ریش، نه، از خیلی جهات دیگر :)

سه‌شنبه، آذر ۰۸، ۱۳۹۰

For evey 2 months

بهترین راه درمان، پیشگیری‏‏ست.


منبع: تجربیات دیگران

پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۰

بـ ابـ ا نـ ان د ا د

انگار من تا عادت فیلم دیدنم را ترک نکنم عادت نوشتنم هم ترک نمی‏‏شود. چند روزی‏‏ست فکر می‏‏کنم چه کسی این همه بدآموزری را یاد ما می‏دهد و بعد از جهان آخرت و برادری و برابری و اسلام و شعرهای قشنگ دیگر می‏گوید؟

راستش این سیزن 6 دسپردهوس وایوز را که می‏دیدم لینت بیچاره باز برای پنجمین بار حامله شد آن هم در سن 45 سالگی آن هم دوقلو آن هم وقتی پسر بزرگش در حال آماده شدن برای مراسم ازدواجش بود، لینت سر 4 بار باردار شدنش خیلی چیزها را از دست داده بود، شغلش، شهرتش، موفقیتش و خیلی چیزهای دیگر و این بار نیز در موقعیتی مشابه قرار گرفته بود. در تمام مدتی که ناراحت بود و دروغ چرا تا آخرین لحظه‏ی سیزن 6 انتظار داشتم که از دهن یکی از اینها واژه‏ی " سقط کردن " را بشنوم اما هرچه بیشتر می‏گذشت تنها این جملات را می‏شنیدم : " کودکان هدیه‏های الهی هستند " " خدا ما را خیلی دوست داشته که دوباره هدیه‏ای به ما عطا کرده" "نباید ناراحت باشی، حتماً به خاطر کارهای خوبی که انجام داده‏ای خدا این دو هدیه را به ما داده است " و من هر دفعه نا امیدتر از قبل که چرا به جای تحمل این همه ناراحتی و غم و غصه از روش آسان و بی‏دردسر " سقط کردن" بچه استفاده نمی‏کنند؟؟

هدیه، هدیه! والا ما هر بار که فیلم یا سریال وطنی دیدیم، یک بار هم کلمه‏ی "هدیه" را که نشنیدیم هیچ، طرف هیچ گاه بچه‏اش را نمی‏خواسته و بازیگر معلوم الحال تا خود اتاق سقط در زیرزمین‏های تنگ و تاریک رفته است و با صدای فریاد و جیغ و هزار کوفت و زهر مار دیگر بچه را انداخته و لنگان لنگان هم از اتاق بیرون آمده! تازه اگر یک در هزار بچه را هم خواسته باشند هر بار هم سر دختر و پسر بودن بچه و اینکه چقدر عاجزانه دست به دعا برده‏اند که فرزندشان دختر نشود جنگ و دعوا و خودزنی بوده است. اینکه همیشه بچه باید پسر باشد، دختر دردسر است، محافظت از دختر و پاک نگاه داشتن دختر – مبادا در آینده و در دوران جوانی‏اش کاری کند که موجب شرمساری خانواده‏ش شود – زحمت است، رنج است. پسر است که عصای دست پدر و مادر است. دختر همان بهتر که سقط شود !

یا مثلاً یاد دادن اینکه هیچ وقت حتی در کوچکترین چیزها دروغ نگویند حتی اگر به قیمت به زندان رفتنشان تمام شود، حالا اینجا در فیلم و سریالها تا تلفن زنگ می‏زند ، مادر/پدر: " بگو من خانه نیستم!"

خدا وکیلی در کدام کشور در کدام فیلم و سریالها می‏توانید پیدا کنید که یک دختر تمام پسران را فریب میدهد و برعکس و در آخر هم خوشبختی از آن اوست ، یا اگر نباشد دلیل قانع کننده‏ای برای این کارها پیدا می‏شود.

هیچ کس نمی‏خواهد و نمی تواند ادعا کند که هیچ گناهی یا کار احمقانه‏ای در اروپا و آمریکا و خیلی از کشورها انجام نمی‏شود ولی سوال من اینجاست، مردم احمق و جوگیر و عاری از قوه‏ی شعور و ادراک ما باید از کجا بدآموزیها را از ذهنشان پاک کنند تا وقتی هر روز در ذهن آنها تزریق می‏شود؟ تا کی باید یاد بگیرند که آدم وقتی می‏میرد و در کما می‏رود تازه حقایق را می‏یابد و بعد از بیرون آمدن از کما آدم می‏شود؟ یا تا کی باید بگویند که شهدا آدمهای خوبی بوده‏اند و به خاطر نماز و روزه هایی که گرفتند و کارهای خوبی که انجام دادند شهیده شدند و به بهشت رفتند؟؟ چرا نمی‏روند سراغ یک آدم زنده‏ی خوب که رفتار و کردار خوبش سبب شود که علاوه بر احترامی که دیگران برایش قائل می‏شوند شاید به بهشت هم برود؟!

مردم ما از کجا باید یاد بگیرند که دروغ و خیانت و دورویی و زیرآب زنی و .. زشت است؟ که نباید در مواقع خیلی خیلی سخت حتی به آن فکر کنند و به عنوان یک راه گریز از آن استفاده کنند؟

هیچ کس نمی‏گوید که در سایر کشورها همه عاری از خطا هستند، اما حداقل سعی می‏کنند به هر نحوی که شده به مردم خود آموزش دهند، مردم ما از کجا یاد بگیرند؟ لابد از یکدیگر؟

دوشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۹۰

Love

Susan : It couldn't be that much hard

جمعه، آبان ۲۰، ۱۳۹۰

That's it


.
Life sucks and I'm tired and no longer wanna be around
.

You deserve to be happy too

No matter if you have a sense of humor or not, also how funny you are , when you can put a smile on my face it means that you are perfect.




* whether you are mine or not

سه‌شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۰

After all

He might be right, I'm such a selfish BITCH or WHORE ! that advertising for her job! how can I get it so late?!

Just make a deal . from now till then never ever write even a word about a whore like me ! it really would have a bad response.

Deal !

شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۰

.

.
.

پنجشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۰

Comparison


Our lives are brief. That's why it's important to search for meaning.

Desperate Housewives
Mary Alice: Lynette Scavo had a dream that night. It was one she had many times before.
Lynette: Hey! Mary Alice, are you okay?
Mary Alice: Yes, thank you. I’m fine.
Lynette: Okay! I’ll see you later!
Mary Alice: But this night, something changed.
Lynette: No, you’re not. I can tell. Please, tell me what’s wrong. Let me save you.
Mary Alice: You can’t.
Lynette: Why not?
Mary Alice: Sweetie, we can’t prevent what we can’t predict.
Lynette: Isn’t there anything I could do?
Mary Alice: Yes. You can enjoy this beautiful day. We get so few of them.
Mary Alice: This was the last time Lynette would ever dream of me. And for her sake, I’m grateful.
“its the thoughts in our heads that terrify us the most… what if the chance for love has passed forvever, how do we conquer these thoughts? by reminding ourselves that what doesnt kill us, only makes us stronger…”
—Mary Alice Young (Desperate Housewives)
We are all searching for someone. That special person who will provide us what’s missing in our lives. Someone who can offer companionship or assistance or security. And sometimes if we search very hard, we can find someone who provides us with all
three. Yes, we are all searching for someone. And if we can’t find them, we can only pray they find us.

Mary Alice Young
“It is in our nature to judge the people around us. We judge the way strangers dress. The way our neighbors tend their lawns and the way our friends act in public. Yes, we make these judgments all the time, never thinking that one day we may be judged ourselves.”
—Mary Alice Young (Desperate Housewives)
"Good friends support each other when something terrible happends. Great friends pretend nothing ever happened."

-Desperate Housewives
“It’s not always that easy to distinguish between the good guys and the bad guys. Sinners can surprise you, And the same is true for saints. Why do we try to define people as simply good or simply evil? Because no one wants to admit that compassion and cruelty can exist side-by-side in one heart. And that anyone is capable anything.”


Mary Alice Young
“Whenever we make mistakes, we need to apologize and then we need to move on. We must try to accept the changes in our lives or choose to trust an old enemy or learn to stop fighting our children’s battles. But, sometimes the pain we caused is so great, there is no moving on.”

Mary Alice Young, Desperate Housewives

چهارشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۹۰

“No matter how secure we are, we all experience moments of dread. And sometimes, we have no one to blame but ourselves.”

it will be a fight to the death

“Everyone understands the nature of war. We also understand that victory depends on the cards that we have been dealt. Some, when faced with a bloody battle, simply give in. But for some, surrender is unacceptable. Even though they know it will be a fight to the death.”
—

Mary Alice Young, Desperate Housewives

sadly

“It’s not always easy to see someone’s true colors. Sometimes you must look beneath the masculine veneer to find that fragile ego. You must ignore the sparkle of the jewel to know you’re looking at a fake. You must bring the truth out of the shadows to see the beauty of its smile. Yes, people hide their true nature from us every day,and sadly, we only find out when it’s too late.”
—Mary Alice Young (Desperate Housewives)

Desperate Housewives

After I died, I began to surrender the parts of myself that were no longer necessary. My desires, beliefs, ambitions, doubts. Every trace of my humanity was discarded. I discovered, when moving through eternity, it helps to travel lightly. In fact, I held onto only one thing. My memory. It's astonishing to look back on the world I left behind. Yes, I remember the world, every detail. And what I remember most is how afraid I was.What a waste! You see, to live in fear is not to live at all. I wish I could tell this to those I left behind. But would it do any good? Probably not I understand now. There will always be those who face their fears And there will always be those... who run
away

who really aren't

“Susan Mayer had always believed the one thing about hard times is that you get to find out who your friends really are. When her grandmother died, it was Bree who brought homemade cookies. When the critics panned her third book, it was Gabrielle who hired the handsome masseur. When her divorce became final it was Lynette who poured the scotch. Sadly, Susan’s life had been shattered once again. But as always, her friends had come to help pick up the pieces. Yes, hard times were what Susan used to distinguish who was a friend and who wasn’t.”


Desperate Housewives