سه‌شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۹

شایسته سالاری خوب است نه دیگه این قدر !!!

موقعیت : مصاحبه در شرکت خیلی معتبر که دانش زبان به هیچ وجه در آن ملاک نمی‏باشد

موقعیت من : مثل همیشه !

موقعیت فرد مصاحبه کننده : خانمی بداخلاق .

آغاز مصاحبه:

- چه کتابهایی می‏خوانید ؟

+ طنز، شعر ، رمان انگلیسی – فارسی ، کتابهای ماکروسافت

- بهترین کتابی که خواندید چه بود؟

+ از بین طنزها عطر سنبل بوی کاج خیلی برایم جالب بود و  از خارجی‏ها رمان کنت ِ مونت کریستو ....

- می‏‏شود خلاصه‏ای از آن را بگویید؟

+ بله ، بیا خلاصه !  […]

- اینجا نوشته‏اید مدرک زبان دارید

+ بله

- کجا خوانده‏اید؟

 […] 

 - Ok, what’s your plan in future?

+  { مکالمه‏ای طول و دراز به زبان شیرین انگلیسی }

-ورزش می‏کنید؟

+ بله

- چه ورزشی؟

+ شنا

- حرفه‏‏ای؟

+ بله

{ نگاهی معنادار}

فکر کنم منتظر بود تا برایش از روی صندلی شیرجه سوزنی بروم !!!!

پایان مصاحبه !

های با شمام !

های! آقایان!
های! کشته مرده‌های کفر و جنایت و قتل
از شما می‌پرسم
آیا دیده‌اید
چهره‌ای آرام‌تر از چهره‌ دژم من؟
 وقتی آرامم
انگار
خودم نیستم
انگار در درونم
کسی دیگر
می‌زند دست
می‌زند پا.

مایا کوفسکی

یکشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۹

تناسب اندام مساوی با خفگی زودرس !

در هر موقعیتی عده‏ای هستند که خواسته یا ناخواسته به حقوقشان تجاوز می‏شود

در مترو هم مانکن‏ها یا قد کوتاه‏‏ها !


بعد از یارانه‏ای شدن !

ما ترشیدگانیم اي باد شرطه برخيز 

باشد كه باز بينيم ديدار خواستگار را !



شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۹

.


.

چهارشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۹

از بد شانسی هم شانس نیاوردیم !

شانس فقط یک بار در خونه ت رو میزنه، بعدشم تا برسی دم در می بینی سر کاری بوده و در رفته!

 اما بدشانسی میاد دم خونه ت، در میزنه .. نخوای در و باز کنی هم دستشو میذاره رو زنگ مگه برمیداره؟؟ 


شنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۹

بی‏دغدغه

بعد از یک هفته یک دفعه از خواب بیدار می‏شود، همان طور کورمال کورمال راه می‏رود ، سرش را داخل آب می‏کند و بیرون می‏آورد.

دوست دارد چشمانش را باز کند و ببیند اما فطرت و شرایطش اجازه‏ نمی‏دهد. هر چقدر دست بر روی چشمانش می‏کشد، تقلا می‏کند چشمان بسته‏اش باز نمی‏شود، دوباره چرتی می‏زند و بیدار می‏شود و تلاشی برای باز شدن چشمانش .. بی فایده است،

نای بیدار ماندن را ندارد، خودش را به سنگهای سرد می‏رساند و دوباره می‏خوابد، انگار نه انگار که شاید به دنبال کشف چیزی تقلای باز شدن چشمانش را داشته است ،

می‏خوابد ؛ نه انگار غمی دارد نه غصه‏ای نه هیچ دغدغه‏ی دیگری ... گاهی به او حسودی‏ام میشود.

 

باید تا دو ماه دیگر بخوابد ... خواب زمستانی‏اش در نیمه مانده است ...

جمعه، آذر ۱۲، ۱۳۸۹

چگونه شرح دهم لحظه لحظه‏ی خود را .. برای این همه ناباور ِ عشوه پرست؟

 موقعیت : مخابرات تهران یکی از مناطق، یک ماه قبل

برای یک تجربه‏ی کاری به این شرکت معلوم‏الحال رفته بودیم که هر بار هم که از آسانسورش استفاده می‏کردیم، قلب و عروق و تمام مخلفاتش همراه با فشارمان در همان کف آسانسور می‏ماند و تا یک ربع حالت تهوع داشتیم! حالا از این مسائل گذشته آنجا یک سرپرستی داشتیم از روز اول از در که وارد شدم گفت بیا اینجا نزدیک بنشین ، آنجا دور است، ما هم رفتیم نزدیک گفتیم لابد نزدیک بنشینیم یک امتیاز مثبتی چیزی برایمان محسوب می‏شود و همراه با درج در سوابق کاری‏مان حقوقمان تصاعدی بالا میرود! کلاً طرف از اینهایی بود که لنگهایش تا به آن روز شلوار لی به خودش ندیده و قدش متوسط رو به پائین یعنی همان مایل به کوتاه ( اصلاً بخت من را با این قد کوتاه‏ها و کچل‏ها گره زده‏اند، خدایا بیا مرا کچل کن، من میروم مو می‏کارم اما عوضش یک آدم قد بلند بگذار در این مسیر زندگی ما، کچل شدیم به قرآن با این بساط ِ هر دم بیل ! ) شلوار پارچه‏ای پوشیده بود، زیاد هم بد نبود اما لپ کلام اوسکل بود دیگر، از بخت همیشه خوب من نیمه کچل هم بود ( فکر کنم خدا درسیر تکاملی بخت من کم کم مو روی سر این خاطر خواهان کور و کچلم می‏آورد، انشاءالله تا 60 سالکی به کیس دلخواهم رسیده و به 50 گدا از سر خوشحالی بریانی میدهم! ) بگذریم که ته لهجه‏ی آذری هم داشت و یک لباس بنفش ِ محکم هم پوشیده بود ! سنش هم 30 اینها دیگر می‏خورد. خلاصه خود کیس ازدواج و زندگی مشترک بود !!!

انگار چون دیگر کور و کچلان عزیز در همان نگاه اول یک دل نه صد دل خاطر خواهم شده بود و دُم دار ! بیا اینجا و این خانم  با من می‏آیند و سوال بپرس و جواب بده و  از اینهایی که مرا وصل کرده بود به دمب خود و هرجا میرفتم می‏آمد، انگار پست سوپروایزری‏ و وجدان کاری‏اش یک جا قلمبه شده بود و باید فکری به حالش میکرد ! به هر حال گذشت تا به جایی رسید که می‏خواست ابراز علاقه‏اش را به غایت به ما نشان دهد و همه چیز را تمام کرده و بله گرفته و من از بخت باز شده‏ام و خوشحالی و خوشبختی شکر ایزد به جای آورم!!!! ما هم متعجب که این دیگر چه رویی دارد این همه اخم و تَخم و محل سگ ندادن را دیده و باز دم تکان میدهد بدبخت! عشق است دیگر کور و کچل و زشت و زیبا نمی‏شناسد . حالا بین خودمان بماند این تنها فردی بود که آنجا دخترها برایش غش و ضعف میکردند، از همین جا نهایت خاک بر سرتان را به تمام دختران شیفته‏ی او اعلام میکنم، باشد که فرد مذکور به زیر گل رفته و من لااقل تا آخر عمرم دیگر ریخت نحسش را حتی به خواب هم نبینم!

مثل همیشه دمبش به دمب ما وصل بود و هرکجا که می‏رفتیم این هم می‏آمد که یک جا کار مردانه‏ای پیش آمد، این فرد مذکور با آن شلوار پارچه‏ایه توصیف شده‏اش دو جیب داشت به چه گندگی تازه جیب پیراهنش هم بود برای قرار دادن موبایلش در آن، خلاصه یکهو دیدیم یک عشوه‏ی شتری آمده و از من همی درخواست کرد که موبایلش را به همراه دفتر دستکش که دستش بود برایش نگه دارم تا او آن کار مردانه را انجام دهد! (کار مردانه هم منظور کار شبکه مردانه است منحرفان عزیز !! ) خلاصه که دیگر با همان عشوه و دادن موبایلش دست من، من به ته ِ عشق و علاقه‏ی او پی برده و از فردا دیگر سر کار نرفتم!

دوستی می‏گفت : افرادی که همدیگر را بیش از اندازه دوست دارند و احساس خاصی به یکدیگر داردند، بی‏وفایی و خیانت و هر جنباندن سر و گوشی را حتی از دورترین فاصله‏ها نسبت به یکدیگر احساس می‏کنند. در واقع دوستانم را نصیحت می‏کرد که اگر دوست پسرتان یا عشقتان به شما تهمت میزند یا روابطش را با شما کمرنگ میکند دلیلش این است که ته وجودش همچین حس ِ خیانتی نسبت به شما را احساس کرده است که درست هم می‏باشد! من آن زمان نمی‏فهمیدم چه می‏گوید چون تا آن زمان نه عاشق کسی بودم نه کسی را دوست داشتم.

اما با تمام این تفاسیر در طول مدتی که شخص معلوم الحال برایم عشوه شتری می‏آمد و در تمام آن لحظات تنها به یاد حرف این دوستمان  با خود فکر میکردم که یعنی الان اگر کسی مرا دوست داشت یا عاشقم بود به ته احساسش ، عشوه‏های شتری این مردک منتقل می شد یا نه !

منطق خرکی !

مکالمه‏ی دو نفر : 

_ من از چادری‏ها اصلاً خوشم نمی‏آید ، آخرین کاری که در دنیا کنم همین است که با یک دختر چادری قرار بگذارم !

 + من چادری نیستم اما بعضی اوقات چادر هم سر می‏کنم.

_ چادر اصلاً توهین به پسر است

 + توهین یعنی وقتی مانتوی تنگ بپوشی وجب به وجب،قدم از قدم که بر می‏داری ترکش تکه‏های زشت دیگران آبکشت کند ! چادر می‏پوشم که شال بلند و مانتوی گشاد نپوشم، که احساس امنیت کنم وقتی همه با نگاه‏هایشان می‏خواهند درسته قورتت دهند یا برایت بوق می‏زنند که سوار ماشینت کنند!

_ اتفاقاً ما یک دوست داشتیم می‏گفت دختره چادری بوده ، به این روش خودش را خوب نشان میداده اما در اصل عوضی بوده، فقط می‏خواسته اعتماد پسرها را جلب کند و چه‏ها کند !!!

+ خیلی خب غلط کردم، من همان فشن و خشن می‏مانم !

_ زمانه‏ی بدی شده، دخترها و پسرها این قدر بد شده‏اند، دوست ما یک جی اف ای داشت که بعد از یک سال تازه فهمید طرف چه جور آدمی بوده. خیلی زمانه‏ی بدی شده!

+ من اصلاً گونی ِ دکلته تنم میکنم، خوب شد؟ راضی شدی؟!

............

من که بیست و چند سالی‏ست ادعای فلسفه بافی‏ام می‏شود، در مقابل این فلسفه و منطق‏های خرکی تا خرخره کم می‏آورم ! شما بگوئید در زمانه‏ای که همه بد شده‏اند و جای هیچ اعتمادی نیست، باید رفت مرد آیا بهتر نیست؟!