چهارشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۹

یک داستان ِ واقعی (1)


عرضم به حضورتون که دو هفته قبل از عید، چهارشنبه روزی رو انتخاب کردیم که به اتفاق دوستان ِ همیشه در صحنه مون به ادامه ی امر خطیر مراحل فارغ التحصیلی بپردازیم، روزشم 4 شنبه انتخاب کردیم که با خیال راحت، بدون دیدن هیچ کدوم از عناصر ِ حیفُ الاسم بردن، به طواف دانشگاه بپردازیم و کمتر غصه بخوریم و خون جلوی چشمانمون رو بگیره !
خلاصه همه چی جور شد و ما پاشنه ی کفشامون رو ور کشیدیم ، آیته الکرسی خوندیم و رفتیم به سمت دانشگاه ِ خراب شدمون که الهی خبر ِ خراب شدنش رو بشنوم یه روزی! از قضا دکوراسیون دانشگاه کلاً عوض شده بود و این چیز عجیبی نبود چون به هر حال جاس.بیه و روان پریشی های همیشگی ش! دو تا استاد درست حسابی نمیاره، بعد همش واسه ما دانشگاه علم می کنه !
بگذریم، من این ور بُـدوو، دوستای دیگه م اونور بـُدوو، بالاخره دفتر مدیر آموزش رو پیدا کردیم و رفتیم تو ! گفتیم آقا بیا این مدارک ما رو بگیر، مدرکمون روبده که می خوایم بریم، کار و زندگی داریم، آفرین پسر ِ خوب ! ولی هرچی ما از در ِ دوستی وارد شده بودیم اون انگار شمشیر رو از رو بسته بود ! گفت: الان وقت ِ اومدنه؟ هزار تا کار دارم، خرید عیدم مونده، زنگ زدن به فک و فامیلم مونده، راه انداختن کار دوست و آشناهام مونده، ردیف کردن ِ انتقالی واسه اون بچه ی فامیلمون مونده، مهم تر از همه شاگرد اول شدن ِ دختر یا پسر ِ دوست آبا و اجدادیم مونده !! برید دو هفته بعد از عید بیاید ! در همون لحظه یه صدای ناز و کمی متعجبی به گوش رسید که: هااا چه گفتی؟؟ و در پاسخ یک صدای نکره ای جواب داد: همون که شنفتی ! بعد یه صدای ناز ِ دیگه ای اومد که چیییییییی مییییی گییییییی؟ این حرف ِ آخرته دیگه داداش؟ و اون صدای نکره هه گفت آره حرف آخرمه! و بعد دوستای من از کوره در رفتن و شروع کردند به داد و بیداد و دعوا! منم که مثل همیشه فقط سکوت می کنم و تفکر، دست دوستامو گرفتم و گفتم : ممنون آقا از لطفتون، برمی گردیم، حتماً! همونجور که دست دوستامو گرفته بودم در اتاق رو بستم و گفتم، این چه طرز برخورد بود؟ نشنیدید که می گن: با دوستان مروت، با دشمنان مدارا ؟؟
بعد یکی از دوستام گفت خب بریم خونه، این کارمون رو انجام نمیده، در همین لحظه صدایی از من به گوش رسید که خیلی بلند و محکم گفت : گُه می خوره !! همه ی حضار برگشته بودند و محو ِ شجاعت ِ شیرزنی مثل من بودند که حتی از کرگدن هم نترسیده! دوباره دوستان پرسیدند: چی می خوره؟؟ منم باز با همون لحن رسا گفتم : گُه می خوره !! ( اینجا استرس روی حرف ِ " گـــ " هست، لطفاً دقت کنید در خوندنش که حق مطلب ادا بشه ! )
بعد از حضار پرسیدم ببخشید دفتر رئیس دانشکده کجاست؟ ( مثلاً خیلی در تصمیمم مصمم بودم و اینا) یکی گفت اونجاست ! منم گفتم دقیقاً اونجا؟؟؟! گفت آره همونجا ! ... گفتم پاینده باشی برادر و همین طور که همه برام دست و کف و سوت می زدند و می گفتند: ایول ایول ِ ایول ... تینا جون یله ایول .. و من هم محو این همه پشتیبانی و دلگرمی بودم ، به سمت ِ دفتر ِ رئیس دانشکده سراریز شدم، اونجا که رسیدم گفتم ببخشید دفتر رئیس دانشکده؟ حضار گفتند : بله ... من هم که غرق در اون همه حمایت و شعار و راه پیمایی صلح آمیز بودم و کلی شادی جلوی چشمام رو گرفته بود، اصلاً اون صف ِ طویل به چشمم نیومد و اومدم وارد اتاق بشم که صدایی به گوش رسید : وووووو اینجا صف ِ آبجی ، واسسا عقب تا نووبتت بشه !
منم که تئوری ِ کامل ِ احترام به قوانین و اینا رفتم ته صف تا نووبتم بشه ! به هر حال بعد از اینکه کلی به محیط ِ سبز دانشگاه کمک کردیم و یه پارک زیر ِ پامون سبز شد، وارد اتاق شدیم و مثل همیشه سخنگو و زبون دراز و مسئول خر کن، خود بنده بودم و من به هیچ وجه روی هیچ کدوم از دوستام حتی حساب ِ قرض الحسنه هم باز نکرده بودم چه برسه به ملی کارت ِ ارزی ! بگذریم،، گفتم: ببخشید آقای رئیس دانشکده؟ گفت بله عزیزم، خودم هستم ، شما ام باید دانشجوی فارغ التحصیل باشی که دنبال کارهای فارغ التحصیلیشه درسته؟ گفتم آره قربون ِ دهنت، تو این همه هوش و استعدادت رو از کجا آوردی؟ اصلاً چرا با این همه هوش تا حالا فرار ِ مغزها نشدی؟ گفت: عزیزم مراجع زیاد داشتم ، دیگه قیافه هاتون تابلو میزنه از ده فرسخی ! بعدم گفت قربونت برم کاری داشتی عزیز ِ دلم؟ بگو سه سوت ردیفش می کنم برات !! ( فکر کن تو دانشگاه های ایران اونم آزادش اینجوری باهات برخورد کنن، قطعاً دق می کنی از خوشی !! ) منم گفتم: ببین آخه این رسمشه؟ این همه پول ِ اصطحلاک و گازوئیل و بنزین و ارز و کوفت و زهر مار بدیم، بعد بگن برو یک ماه دیگه بیا؟ مخلص کلوم اینکه این رفیقت داره اذیت می کنه، با ما را نمیاد !
اونم که کلی تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت نه عیزم رسمش نیست ، راست میگی آبجی، واسسا ببینم کی جرات کرده آبجی ما رو ناراحت کنه، خلاصه سیبیلایی که نداشت رو تاب داد و گوشی ِ تلفن رو برداشت و زنگ زد به آقای مدیر آموزشی، گفت: مشکل ِ این آبجیه گل ِ ما چی بوده که پیچوندیش؟ سریع به ضمانت ِ من کار این 3 نفر رو انجام میدی تا نیومدم قییمه، قییمت کنم، رووشنه؟ اونم انگار گفت بله و ما رفتیم که داشته باشیم 69 خان ِ باقی مونه از آپگرید ِ خان های رستم به لطف ِ آق داداشمون جاس.بی !

ادامه دارد ...

دوشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۹

اجر معنوی



شلوارهای عیدتان را ............ محکم بکشید بالا

می خوایم بریم کار کنیم .... کار مضاعف کنیم
............
لطفاً بیت اول از این شاهکار ادبی را آرام و در نهایت تفکر و تامل بخوانید و بیت دوم را کمی شوخی وار و با سرعت
.
.
نقد ِ ادبی گزینش ِ برتر ِ عکسها : از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که توضیح دیگری ندارد، خود دانید که با کدام عکس احساس راحتی کنید، البته همان گونه که در عکس اول مشاهده می کنید هیچ کدام از این اشخاص که مثلاً ! برای کار ِ مضاعف کاندید شدند، بجز دو سه مورد که آن هم چشم گاو است! شلوار عید به پا ندارند و دیگر خود دانند که چه چیزی را بالا کشند و مثل بچه ی آدم بروند بچسبند به کار و زندگی اشان، و بیشتر نکته حائز اهمیت است که اگر الگوی کسی در سال جدید این عناصر ِ چشم سفید باشند بهتر است که بگویم شما بیشتر به این بیتِ " می خوایم بریم حال کنیم ... حال ِ مضاعف کنیم" بها داده اید تا به اصل ِ ماجرا ... البته این نکته نیز از هیچ چشمی پنهان نمی ماند که همدلی و همت ِ مضاعف بین این گروه بیشتر از هر گروه دیگری که حتی خیالش در تصورتان بگنجد، خواهد بود...به هر حال، تقبل الله !
و اما اگر واقعاً قصد دارید به هر دو بیت جامع عمل بپوشانید و بعد آن جامعه را بالا بزنید، بهتر است از اول سرتان را بلا نسبت ِ خر بی اندازید پایین و همانند ِ این عکس شوید که در آن صورت خیر دنیا و آخرت نصیب شما می گردد، هر کار ِ مضاعف در هر روز مساوی با ساخت یک برج ِ میلاد در بهشت برای شما می باشد، اما حتی فکرش را هم نکنید که در هیچ کجای ایران و تهران و غیره همچین خبری نخواهد بود، اینگونه کارها و همت های مضاعف فقط اجر معنوی خواهد داشت و انشاءالله پس از پایان سال 89 خود به خود به علت فشار کاری ِ مضاعف ، شما دار فانی را ودا گفته و علاوه بر اینکه به خاطر کار ِ خیلی مضاعف شهید از دنیا رفته اید، می توانید با خیال راحت در پنت هوس ِ برجهایتان همراه با حوری و پری هایی که پیشتر در قرآن به شما وعده داده شده بود، بنشینید و آب میوه تان را هورت بکشید و برای آن ها که کار نکردند و از دنیا رفته اند در جهنم دستی هم تکان داده و فخری با شکوه بفروشید! باشد که رستگار شوید ...تا کور شود هر آنکه نتواند دید!
.
.

شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۸

عقب ماندگان ِ روحی !!

.
.
امسال همزمان با سال ِ نو ، می خواهم برای همیشه از دنیای انسان ها استعفا دهم و رسماً گاو شوم !!
.
.
ننوشتم که بخندی الاغ !

نوشتم بلکه یه کم فکر کنی این قدر گاو نباشی !!
.
.

شنبه، دی ۱۲، ۱۳۸۸


دوستی می گفت : تا وقتی که یه خمیر دندون نو نخری، هر روز مجبوری موقع مسواک زدن همون خمیر دندون قبلی رو سر جاش ببینی، گرچه خودت هم خوب می دونی که دیگه نمی تونی ازش استفاده کنی !
.
نکته ی اخلاقی : خمیر دندون بخرید؟!!!!
.


سه‌شنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۸

دشت بی فرهنگی ما

نمی دونم چرا وقتی تو تاکسی میری جلو بغل دست راننده می شینی ، کسایی که پشت نشستن همچین چپ چپ نگات می کنن انگار ارث پدر متوفیشونو ازت طلب دارن!

انگار تو دلشون میگن، ذلیل شده مگه کرم داری میری جلو ، وقتی عقب جا هست! همین شماها هستید که تهاجم فرهنگی میشید!

منم همچین بی جواب نمی مونم تو دلم، می گم : آدم با پای خودش بره تو بغل راننده بشینه ولی مجبور نشه ثانیه ای یه بار تو دلش فحش بده به این خاک برسرای عقده ایه دختر لمس نکرده !

والا!

جمعه، آبان ۰۸، ۱۳۸۸

is it funny?!!!


یه چند روزی هست دارم به یه موضوع فکر می کنم، موضوع کوچیکی نیستا، اصلاً ، اتفاقاً به نظرم خیلی ظریف و حساس و مهمه، راستش یه چند وقتیه به اطرافم، یا اطرافیانم که نگاه می کنم و هر چقدر که بیشتر روشون دقیق میشم بیشتر به این نکته پی می برم که این روزا شاخص همه چیز کیسه ای – گونی ای شده! حالا این شاخص کیسه ای – گونی ای چی می تونه باشه؟ من یه کم این موضوع رو باز می کنم تا خووووب متوجه بشید چی هست!
ببینید عزیزان، این روزا به هر کی، حتی به هر چی، چه جاندار، چه بی جان و حتی در شرایطی دیده شده نیمه جان! که نگاه بندازید، متوجه می شید که هر شخص به تعداد راه هایی که برای رسیدن به خدا داره، یک شخص هم در کیسه ش داره! حالا این کیسه چیه، محتویاتش چیه،" این شخص" کیه و" اون شخص " کیه؟ من دونه دونه به این سوالات جواب میدم:
کیسه: یه چیز ِ گرد ِ گشاد که می تونه کش داشته باشه ( البته فکر کنم ورژن جدیدش زیپی هم باشه و یا دکمه ای و یا حتی قفلی! بستگی به کلاس شخص صاحب کیسه داره!) واین کیسه یه صاحاب داره که صاحابش هم می تونه مذکر باشه و هم مونث، فقط حتماً حواستون باشه که موازین شرعی کاملاً رعایت بشه و کیسه های آقایون و خانوما قاطی نشه که اسلام به خطر می افته فی سبیل الله!!!!

محتوایات کیسه: یک شخص محترم، نامحترم و یا حتی نیمه محترم که شخص درون کیسه حتماً و حتماً با توجه به جنس صاحب ِ کیسه باید تضاد داشته باشه! در غیر این صورت اجرتون مقبول درگاه حق قرار نمیگیره!!!

این شخص: می تونه هر کسی باشه، حتی شما دوست عزیز( نسیه هم قبول نیست، التماس نکن!)

اون شخص: شخصیه که تو کیسه ی " این شخص" هست و جا خوش کرده و یا حتی ناخوش کرده!

و اما توضیح اصل موضوع : عرضم به حضور مبارکتون که با توجه به شرایط بد اقتصادی و عاطفی و اجتماعی و سیاسی کنونی، هر فرد بر خود لازم میداند که به تعداد نیاز کیسه تهیه کند و در شرایط خاص بر حسب نیاز، گونی! و هر فردی را که با او آشنا می شود و یا به نوعی به او وابستگی عاطفی، غیر عاطفی، سرگرمی، سرکار گذاشتن، حال کردن و غیره، پیدا می کند، درون این کیسه به مدت نامعلوم نگهداری کند و در صورت احتیاج در زمان های لازم به هر کدام از "اون اشخاص" مراجعه نماید! یکی برای شام خوردن، یکی برای ماجراهای عاشقانه، یکی برای سوءاستفاده، یکی برای درس خوندن، یکی برای ... از این یکی ها زیاده، خودتون پیدا کید، جلسه ی بعد بیارید وگرنه درجا مشروطید!

اصل های کیسه ای – گونی ای :

یک: هر فرد می تواند تا کله کیسه اش را پر کند فقط باید مواظب باشد که اسراف نکند که اسراف گناهی بس بزرگ و نابخشودنی است!
دو: برای حفظ محتوایت کیسه _(هرچی بیشتر حفظ بشه بهتره) شما می توانید به هر دوز و کلک و دروغ و شارلاتان بازی ای دست بزنید، خدا با شماست، شما در هیچ صورتی تنها نیستید پس از هیچ کس و هیچ چیز بجز خدا نترسید حتی از مادر زنتان!!ا
سه: توجه کنید که کسی که نخواهد کیسه ای داشته باشد و محتوایات کیسه را تا سقف حد نصاب پر کند، ناخداگاه قبول کرده که درون کیسه ی دیگری باشد! پس مواظب باشد در هیچ صورتی از قافله جا نمانید که خدا تنها بندگان ساعی را دوست میدارد و حتی در قرآن هم آمده که العملُ نصفُ الایمان وطین ِ و زّیتون والاجرُ عند َ الکذ ّابین!! ( سوره ی فرندشیپ، آیه ی 1000500 دوست یابی!)
و در آخر : قرآن بخوانید تا رستگار شوید! با ما هم تماس بگیرید!!!
عمل در این آیه به معنی کار می باشد!
____________________

اما جدی، این روزا هرکسی رو می بینم، حتی اسکل ترین ها هم دیگه آدم شدن! این قدر خوب سرکار می ذارن، این قدر خوب راه رو از چاه یاد گرفتند که بیا و ببین! همه مثلاً از ده نفر خوششون میاد، با همه ی اون ده نفر هستند که موقع نیاز به هر کدومشون مراجعه کنند، که نفر دهم نمی دونه نفر اولی هم هست! می بینی همه چیز جالب شده! دوست داشتن کیلو چنده دیگه! عشق و حال دنیا رو کن!!!



دوشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۸

!آرزوهای دور و دراز یک دختر ایرانی از نوع ِ من



شاید امروزم یکی از اون روزایی بود که کبکم خروس می خوند اونم چه جور، ناجور :دی


نمی دونم بعضی روزا از خواب که بلند می شم همینجوری بی دلیل احساس می کنم فوران ِ انرژی ام ، حالا یکی جلوی این آتشفشان رو بگیره، :دی همچین لبخند می زنم وقتی از خواب بلند میشم، از همون لبخند دوست داشتنی ها که همه همیشه تقاضا دارن روی لبام باشه تا ببیننش و بهم میگن زیبا میشم! نمی دونم امروز احساس کردم قشنگ ترم شده بود لبخندام، کلاً نمی دونم چرا برخلاف همیشه، هیچ چیزی نمی تونست عصبانیم کنه، حتی تاول های پاهام که از اثرات پیاده روی زیاد دیروز بود ( در اصل تهران پیمایی!!)
من هر وقت حالم خوبه کلاً متفاوت میشم با خود ِ واقعیم، به قول یکی می گفت شخصیت پیچیده ای داری، ( آخی طفلی تو شناخت من دچار پیچش شده بود) خلاصه که از درو دیوار بالا میرم، روزای دیگه منو ببینی، یه دختر آروم، ساکت، کم حرف، جدی ( ولی خداییش شیطونم :دی ) ... ولی خب دیگه امروز از اون روزا بود که با خودم آشتی بودم، مامانم دیگه از دستم خسته شده بود، همه ام تو خونه از دست تیکه های من دلاشونو گرفته بودند و التماس می کردند که تو رو خدا بسه، ما تحملشو نداریم :دی
مامانم به یه جمله اشاره کرد، گفت : وقتی این دیوونه بازیا رو در میاری یاد کارای گلشیفته می افتم تو علی سنتوری.. منم بگی، عشق بازیگری، نزدیک بود از خوشحالی در پوست خودم منفجر بشم :دی خودمم می دونم اینو که بازیگر قابلیم :دی ولی وقتی شخصیتی مثل مامان آدم روزی ده بار به آدم بگه که تو اگر بازیگر میشدی ، حتماً موفق می شدی، خب یعنی مامانه جو میده دیگه :دی منم جو گیر، میشینم رویا پردازی می کنم که وای یعنی میشه ...
البته مدیرعامل شرکتمون رفیق فاب ِ شریفی نیا و هدیه تهرانی و چند تا بازیگر معروف دیگه ست، قرار بود منم با شریفی نیا آشنا کنه، ولی الهی خدا بگم چیکار کنه این شریفی نیا رو! آخه یکی نیست بگه ننت خوب، بابات خوب، الان موقع مراسم تنفیذ رفتن بود!! (گریه) نه یعنی الان موقعش بود؟؟؟؟! خلاصه که فعلاً جناب شریفی نیا از طرف مدیر عامل محترم "تحریم" می باشند و هرگونه جلسه ی مشترک یا مهمانی مشترک با ایشان کنسل می باشد! حالا من باید بشینم ببینم کی بخت بازیگریم باز میشه ، ولی می دونی یه حسی میگه میشه، نمی دونم چرا، ولی میشه، ما که از خدامونه بشه، خداییش اگه بشه چی میشششششه :D

حالا جالبیش می دونید کجاست؟ اینکه نظر مامان من برای بازیگری فقط منوط به روزاییه که حالم خوبه، در بقیه ی روزا مامانم با نثار بد و بیراه اونم از نوع تمام و کمال، کاملاً به این موضوع اشاره می کنه که تو باید مسئول اعتراف گیری از مجرمین، مخصوصاً قاتلین میشدی! مطمئن باش که موفق هم می شدی! اه اه با این اخلاقت، هیچ آدم دو پایی نمی تونه تحملت کنه و هزاران حرف دیگه که به خاطر رد شدن بچه ها از این مکان به خود سانسوری می پردازیم! ( منم که حوصله ی جرو بحث ندارم مثل همیشه سکوت می کنم، سکوت کردن و حرف نزدن و آروم بودن یکی از مهارت های اصلی منه! :دی)
البته می دونید مامان من به این خاطر، این شغل شریف رو بهم پیشنهاد میده که مثل همه می دونه من چقدر علاقه داشتم رئیس پلیس بشم، از اینا که تو فیلم خارجیا هستا ( تو ایران که قربونش برم، با چادر چاقچول هم فوقش میشی همراه متهم رو!) جدیت و جذبه و ویژگی های دیگه ام خیلی به درد این شغل می خوره، جدا از اینکه وای خدا هیجانشو ،فکر کردن روی معما ها و تجزیه تحلیل مسائل، کنار هم چیندن مسائل ،
البته اگه از برادرم بپرسی حتماً بهت میگه که من هیچ کاری رو به اندازه ی دلبری نمی تونم خوب انجام بدم! :))
نمی دونم جدی با خودش چی فکر کرده که همچین شغل شریفی رو برام در نظر گرفته!!!
این آبجی کوچیکه هم که یه خط در میون میگه عجب مهندسی هستی تو ، خدای کامپیوتر(بچه جو گیره! :دی) ولی چرا نرفتی ادبیات بخونی؟ حیف نبود، تو ادبیات تو خون ِ ته!
البته اعضای خانواده، به جهت حمایت از پدرم همگی روی شغل وکالت روی من توافق دارند، دیگه این زبون دراز و خوش صحبتی هم باید به درد یه کاری، یه شغلی بخوره دیگه! حیفه بی استفاده بمونه و اون وقته که در استفاده از نعمت های خدا دادی اسراف میشه!!

ولی می دونید از چی تعجب کردم؟ دیروز دو نفر به فاصله ی کمتر از 10 دقیقه ازم سوال کردند که شما پزشکی؟ دومی: شما پزشکی می خونی؟ منو می گی، یه نگاهی به اونا کردم، یه نگاهی به خودم، منم که روی مهندسیم تعصب دارم، شدید، مثل ناموسم می مونه :دی گفتم نه، چی شده که با خودت همچین فکری کردی، یه ذره هم انگلیسی بلغور کردم، کلاس بذارم :دی گفتم نه من کامپیوتر انجینیر هستم، نمی دونم چرا وا رفتند یهو، انگار خیلی خورد تو ذوقشون، نمی دونم پرستیژم به پزشکا می خورد یا چیز دیگه، سوال کردم چرا همچین فکری کردی، اون یکی که نمی دونست چرا، ولی این یکی گفت، خیلی صبور و آروم به نظر میای و با معلومات! با خودم گفتم عجب، جالبه انگار از قیافم اطلاعات و معلومات میریزه! ( به احتمال زیاد به خاطر مجله خارجی دستم همچین فکری کردند!) =))

حالا همچین، هرکی ندونه فکر می کنه فقط پزشکا معلومات دارن! من خودم نمونه ی یک مهندس خیلی ! با معلومات!! (آروم تر بخندید لطفاً!)

خلاصه که ما که به هیچ کدوم از اون شغلای ایده آلمون نرسیدیم، خدا باقیه زندگی رو به خیر کنه! بلند بگو آمین!