شنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۹

با هر شرایطی در کمتر از 2، یا 3 سال شهرت جهانی پیدا کنید !

· می‏خواهید معروف شوید؟

· خسته شدید از بی‏توجهی دیگران به نوشته‏های شما؟

· می‏خواهید پنجره‏های رو به افق و دریا به رویتان و حتی پشتتان! باز شود؟

ü آیا از این زندگی سرد و یکنواخت و کوفتی دل‏زده شده‏اید؟

ü آیا به چرت و پرت نویسی علاقه‏ی وافر دارید؟

ü آیا بیکارید یا سرگرمی و کار خاصی ندارید ؟

ü آیا شبها با رویای 30 کامنت به بالا می‏خوابید؟

ü آیا بازدید وبلاگ شما کم است؟

ü آیا لایک‏های گوگل ریدری ندارید و در‏به‏در به دنبال راهی برای چند برابر کردنش می‏گردید؟

ü آیا از این‏هایی هستید که دوست دارید آمارسنج وبلاگتان از تعدد بازدید به ناگاه منفجر شده و همگان باخبر شوند؟

ü آیا عاشق سبک نوشتاری هستید و می‏خواهید وبلاگ و نوشته‏ی شما سبک‏دار شود؟؟

ü آیا می‏خواهید هر جفنگیاتی که می‏نویسید با استقبال خیل عظیمی مواجه شده و حتی شده از انتهایی‏ترین جای ممکنش نتیجه‎ی اخلاقی و آموزنده هویدا شود؟

ü آیا دلتان برای شنید جمله‏ی " من آپم دوست عزیز، منتظر حضور گرمت هستم " یا " منم آپم بیا سر بزن" یا " من آپم بیا کله بزن" تنگ شده است؟

ü آیا می‏خواهید ریشه‏های اعتقادی شما مثل چی محکم شده و به روح معتقد شوید؟

ü آیا دلتان لک زده برای هنگ کردن آیکون‏ها و ابزار به هنگام آپلود؟

ü آیا دلتان برای کامنتهای قطاری و " من خوبم، تو خوبی، تو چطوری؟ " و دسته گل و شکلک‏های عهد جمجک میرزا تنگ شده؟

ü آیا نمی‏خواهید هنوز آپ نکرده 6 نفر برایتان کامنتی بنویسند تحت عنوان ِ " وااااای وبت حرف نداره، من لینک کردم، به منم سر بزن" ؟

ü آیا دوست دارید با اختلافی نزدیک به 120 سال نوری از سایر اتفاقات روز دنیا بنویسید و شعر از این ور و اونور کپی پیست کنید در وبلاگتان و دلتان خوش باشد که وبلاگ‏نویسید؟ و کلی خواننده پرو پا قرص و کامنت 100 به بالا و محبوبیت و مشهوریت و سایر امکانات ویژه داشته باشید؟

پس وای بر شما چرا دست دست می‏کنید؟؟ همین امروز به فضای رایگان وبلاگ نویسی ِ ملی-وطنی ِ بلاگفا بپیوندید! خودتان را در لوپ ِ بالاگفا بی‏اندازید و با هر شرایطی در کمتر از 2، یا 3 سال شهرت جهانی پیدا کنید !

نکته‏های خودمونی ِ درگوشی نوشت: یه مدت بیاید تو بلاگفا بچرخید، دوستاتونو و خواننده‏هاتونو که پیدا کردید، دیگه فرقی نمی‏کنه کجا باشید، یا هاست شخصی بزنید، یا چه می‏دونم برید وردپرسی، بلاگ‏اسپاتی، یه جای درست درمون دیگه، مهم قدم اوله که تا ما هستیم بد به دلتون راه ندید !

..................

روفع سوء تفاهم نوشت : قصد توهین به هیچ کسی که در بلاگفا می‏نویسه رو نداشتم، همچنان که خیلی از دوستای خیلی خوبم با قلم‏های بسیار زیبا و خلاق در بلاگفا می‏نویسند. هدف من گفتم 80 درصد مشکلیه که الان تو بلاگفا و پرشین بلاگ و بعضی از سایتهای وبلاگ نویسی وجود داره و می‏خواید خوشتون بیاد یا بدتون بیاد ولی همه اون چیزهایی که نوشتم عین حقیقته!

البته بلاگفا و .. خیلی نکات مثبت دیگه‏ای ام داره که متاسفانه بین وبلاگ‏نویسای اینجا نیست، یکیشم اینه که بعضاً خیلی مهربونن و خیلی خوب با همدیگه ارتباط برقرار می‏کنن و اکثراً ادعایی ندارن و سعی می‏کنن بیشتر با هم دوست و رفیق باشن تا دشمن خونی و رقابت و اینا و من بهترم یا تو بهتری داشته باشن !


شنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۹

ابن ِتینا !


والا زمانای بچه محلمون ابن ِ سینا، بچه ها تعریف می‏کردن که طفلی با چه مصیبتی با نور شمع و اینا درس می‏خونده ، کور شه این ادیسون که اگه یه ذره زودتر به مخش فشار آورده بود این بچه این قدر در راه کسب علم و دانش سختی نمی‏کشید و بیشتر شکوفه می‏زد . ولی ادیسون چه می‏فهمه اینا رو، اینا همشون جزء استکبار ِ جهانی ان که نمی‏خوان مسلمونا پیشرفت کنن! خاک تو سرشون :دی
از خدا که پنهون نیست، از شماها ام پنهون نباشه، یه چند وقتیه سرم به سنگ ِ حجر السود خورده ، نشستم درس می‏خونم، بعد این درسه یه جوریه که اول باید ویسایی که سر کلاس رکورد می‏کنم رو گوش بدم بعد پاک نویس و اینا تا بتونم بخونمش. چند روز پیش یه قسمتی از درس بود که استاد با شکلی که پای تخته کشیده بودش توضیحش می‏داد آقا ما شروع کردیم به گوش دادن که بنویسیمش ولی چشمتون روز بد نبینه :دی

به گوش ِ چشم نیوش می‏کنیم قسمت‏هایی از درس را :

برای اینکه این کار را کنید روی این رکورد پائینی را Delete می کنید، برای خود این DNS Server نصب می‏کنید، Zone می‏سازید، روی این باید Delegation تعریف کنید، این باید بفهمد که دیگر رکورد ِ این را ندارد، یعنی زون ِ این را دیگر ندارد، اما این را بهش معرفی می‏کنید که اگر با این پائین کار داشت بتواند مستقیم برود سراغ این و اطلاعات را بگیرد.

توضیح نوشت: الان شکلی که جلو چشم ِ منه 10 تا از این اینو اونا توش هست :دی حالا کدوم این، اینه، کدوم این، کدوم اون، دیگه کار خداست :دی

و در جایی دیگر می‏فرمایند:
یک زمانی قرار است یک دیتا ای فقط برای همه‏‏ی DC های یک دامین باشد، وقتی می‏گوئید زون ترنسفر انجام بده به آن نگاه می‏کند، اعضای آن را پیدا می‏کند، بین اون‏ها، آن زون ترنسفر را انجام می‏دهد.


دیدید ما ام با چه مشقتی درس می‏خونیم؟ باز بگید نسلای حالا زحمت نمی‏کشن واسه چیزی که بدست میارن، ایناها، ببین چشت دراد چقدر زحمت می‏کشم به نوبه‏ی خودم :دی فقط فرق ما با ابن سینا اینه که اون نور نداشت، ما تصویر، تصویرم جلو چشمونه‏ها ولی خب آی کیوئه نمی‏کشه گویا :دی
...................

پ.ن: این پست فقط در جهت فرهنگی نوشته شده و هیچگونه ارزش ِ غیرِ فرهنگی ِ دیگری ندارد :دی

2. لاگ جنبه‏ی طنز داشت، شکسته نفسی داشتم زیاااد، خودم فهمیدم کدوم این، اینه، کدوم اون، این ، من نخبه‏م می‏دونم :دی



یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۹

سنت حسنه !


از اونجای که امروزه تیکه پرانی یکی از سنتهای حسنه محسوب میشه که پیشرفت علم نشون داده باعث ایجاد شادی آفرینی های مضضاااااعععف بین ملت همیشه در صحنه هم شده، ما به سرزمین خیالها و رویاهایمان سفری داریم و در این سفر فرض می‏کنیم جای خانومها و آقایون به کل عوض شده و خانوما سیبیل تاب می‏دن و گردن کلفتی می‏کنن و قدرت دست اوناست ...

سکانس 1:

الان منو دوستان واسسادیم کنار خیابون، یه زنجیرم دستمونه و یه آدامسم گوشه‏ی لـُپ ِ مون و هر ننه قمری که رد میشه مجبوره یه نیش ترمز بزنه بعد رد شه !!

و اما صحبتهای منو دوستان با عابران ِ محترم که آزارشون به یه سوسکم نمی‏رسه چه برسه به مورچه ! :


-ننت سلام کردن بهت یاد نداده بچه قرتی؟؟


-هوی یاروووو مواظب باش شرتت از کونت نیافته پائین یه وقت ... {پخخخخخخخ ِ دسته جمعی }


-وااااای چه سینه های زشتی داره، نیگا، چقدر بزرگه، - آره ، حالمو بهم زد اصلاً، اه اه اه برو گمشو زودتر اینجا وا نسسا !


- باشگاه بدن سازی که نمیری پسر، پس لااقل یه سوتین شماره یک بگیر ببند، خیلی ضایع ست مرد با این هیکل راس راس تو خیابون را بره ! ها ها هاااااااااااااااا {و غرق در خوشمزگی میشیم}


سکانس 2 :

منو چند تا دختر در حالی که از پشت داریم یه پسر رو نظاره می کنیم بلند بلند پچ پچ می کنیم که :

-وای ببین چه پرو پاچه ای داره، جووووووووون!


- آقا .....!! ( به علت زشت بودن بیش از اندازه‏ی حرف، سانسور شد!)


سکانس 3 :

باز منو همون چند تا دختر سر کوچه مون تو چارچوب در واسسادیم که یه پسر با شلوارک با پاهای پر از مو در حال رد شدنه:


- کلک پاهاتو کجا اپیلاسیون کردی، چه برقی می‏زنه لامصصصصب! آدرسشو به ماام می‏دی؟ پپپپپپپپپپ هرررررررررررر { و با خنده ای مضحک و بلند، غرق در شادی می‏شیم !}


سکانس 4:

تو پارک نشستیم، به حالت ِ لمیده روی صندلی :


-ماشالاااااا باسن !! جنیفر لوپزی ای واسه خودتاااا، ماشالا ماشالا ماشالا بش بگین - ماشالا !


-چه جیگرریییییی ، یه عکستو به ما میدی رفتیم باغ وحش بذاریم کنار قفس میمونا؟؟ هررررررررررررررر


-حاجی اگه اهلش هستی سر خیابون بالایی واسسا 5 مین دیگه با ماشین اونجام !


-بچه ها بچه ها اونجا رو نیگا یوزارسیفففففف ... یوزارسیففففف، یوزارسیفففف ..... پخخخخخخخ


سکانس 5:

منو بچه‏ها در حالی که یه پسرو به زور سوار ماشینمون کردیم :


- خب شازده حال و احوالت چطوره؟ ردیفی که؟


پسره : تور و خداااا ولم کنید، تو رو امام زمان، به خدا من اهلش نیستم، تو رو خدااا، بابام خونه منتظرمه.... {پسره غرق در اشکه}


ماها: بابا سوسول بازی در نیار، کاریت نداریم که، میای نیم ساعت میشینی بعد شلوارتو می پوشی میری !!


سکانس آخر :

همین جوری ولیم، کجاش مهم نیست مهم اینه که بالاخره باید این تیکه های مسخره‏مونو بندازیم که آخر شبی همش نمونه، جمع شه، حناق بگیریم! :


-آقا چه لبایی درست کردی، یه لب به ما میدی ؟؟


و پسره در حالی که خیلی عصبانی شده، کفشش رو درآورده و دنبال ما می کنه و میگه ، بی شرفای پدسسسگ، مگه خودتون برار-پدر ندارید؟؟؟

-خب حالا انگار نوبرشو آورده، نده اصلاً، میرم از یکی دیگه می‏گیرم !

.............

پ.ن : می خواستم اول پست بنویسم پیشاپیش اگر نوشته یه کم بی ادبانه ست به بزرگی، کوچیکیه خودتون ببخشید! ( که حالا اینا که خوبه، اینا تیکه های 7، 8 سال پیش بود، جدیدا رو اگر بخوام بگم که خودتون گوشی دستتون میاد! شایدم از خجالت بذارید برید و ادامه ندید خوندن لاگ رو! ) حالا می‏گم پساپس ببخشید !!


یکشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۹

شوخی حتی با سرنوشت


قبلنا وقتی کسی دور از جون ِ همه، تو درو همسایه یا آشناها و فامیل فوت میشد، همه می گفتند، ببین سفیر مرگ همیشه هست، همه جا پرسه می زنه، می خواد بهتون یادآوری کنه که یه کم بیشتر به فکر اون دنیاتون باشید، همیشه وقت ندارید، تا وقت دارید کارای خوب انجام بدید و آدم باشید که وقتی عزرائیل جون اومد سراغتون همچین جنتلمنانه بیاد سراغتون و تو راضی، اون راضی، بار و بـُـنه تونو جمع کنید و به سلامتی برید جولو پلاستونو تو قسمت خوب ِ یه برزخ پهن کنید و منتظر بهشت برینتون بمونید و دیگه اون لحظه ی پس گرفتن روح توسط ِ "عزرائیل ِ قهرمان، حافظ ِ روح ِ انسان " گیس و گیس کشی نداشته باشید و من نمی یام و حالا بهم وقت بده و جون بچه ت این یه بار کوتاه بیا و اینا نداشته باشید.

اما این روزا دخترا خبر خواستگاری، بله برون، عقد و یا حتی عروسی کسی از دوست و آشنایان یا درو همسایه و حتی فامیل رو که می شنون ، انگار سفیر ِ بوی سرکه و ترشی براشون خبر میاره که ببین، این یکی ام رفت، ای دل غافل فاطی موند و حوضش ! ( لازم به ذکر نیست که فاطی اینجا استعاره از تمام دختران ِ دم ِ بخت ِ چشم انتظار ِ شوهره نه من ، آدم باش ! ) و این خبر حتی از خبر مرگ هم برای دختران ِ ایرانی غم انگیزتره مگر در مواردی ! تازه گفتن یکی از انگیزه های اصلی خودکشی دخترا هم نبودن ِ کیس ِ خاک بر سر گزارش شده !
هم اکنون نیازمند ِ همچین خبر ِ زندگی بخشی از جانب ِ شما مردان ِ فداکار هستیم، فردا ممکن است خیلی دیر باشد.
ستاد حمایت از شوهر ندیده های در به در ِ به دنبال ِ آقا بالاسر !
............
دیوار گوش داره، گوشم موش داره نوشت :

به نقل از دو تا خیابون بالایی آورده اند که این روزها همه ی دختران و حتی خانواده هایشان با تکیه بر احادیث و روایات و معجزات ِ تاریخ ِ اسلام هم قسم شده اند که :
به خدا سوگند، اگر خورشید و ماه و کلهم اجمعین ستارگان خوچل مُچل را دُرست در کف ِ دست ِ راستم و شوهر را دُرست در کف ِ دست ِ چپم قرار دهید، محال است حتی به دست راستم نگاه کنم! مال دنیا برای خودتان که چرک ِ کف دست است، دنیا را از من بگیرید، اما شوهر را نه !!

.............
پ.ن : برای آقایان ایران بهشت و برای خانوم ها جهنم ِ مطلق است !
2. کی به این چیزایی که من نوشتم می خنده؟؟؟!!! اگر خندید ،خودش گمشه بره بیرون !
3. به نظرتون دلیل بالا رفتن درصد طلاق تو جامعه چیه؟
4. زندگی آرومه، من چقدر خوشحالم ...
5. کی تو دوست و آشناها و غیره، دختری رو می شناسه که به همه جا رسیده باشه، پشتکارش عالی بوده باشه، 30 سال به بالا نداشته باشه، اما به اصطلاح ِ عامه نترشیده باشه و الان قصد مهاجرت نداشته باشه؟؟؟ نه دلم می خواد قضاوت کنید؟؟
6. لازم به ذکر نیست که حالم بهم می خوره از این مملکت ! به دلیل مسائل شخصی !
7. دختر دائی عزیزم در سن 17 سالگی همین امروز بدون سر و صدا و بدون خبر دادن به کسی، عقد کرد ! مبارک باشه، اونم قایمکی !
8. این روزها همه یوسف لازمند، شما چطور؟

جمعه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۹

آنتی پسر ... آنتی دردسر!



هیچ آرامشی بالاتر از احساس " عدم تعلق ِ خاطر به کسی" نیست

.

.

دوستم ، مورد 4 یا 5 ام : عزیزم پایه ی کیس ِ ماشین دار ِ اله و بـــِل ِ هستی؟

من: برو گمشو بابا !

.

.

چهارشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۹

یک داستان ِ واقعی (1)


عرضم به حضورتون که دو هفته قبل از عید، چهارشنبه روزی رو انتخاب کردیم که به اتفاق دوستان ِ همیشه در صحنه مون به ادامه ی امر خطیر مراحل فارغ التحصیلی بپردازیم، روزشم 4 شنبه انتخاب کردیم که با خیال راحت، بدون دیدن هیچ کدوم از عناصر ِ حیفُ الاسم بردن، به طواف دانشگاه بپردازیم و کمتر غصه بخوریم و خون جلوی چشمانمون رو بگیره !
خلاصه همه چی جور شد و ما پاشنه ی کفشامون رو ور کشیدیم ، آیته الکرسی خوندیم و رفتیم به سمت دانشگاه ِ خراب شدمون که الهی خبر ِ خراب شدنش رو بشنوم یه روزی! از قضا دکوراسیون دانشگاه کلاً عوض شده بود و این چیز عجیبی نبود چون به هر حال جاس.بیه و روان پریشی های همیشگی ش! دو تا استاد درست حسابی نمیاره، بعد همش واسه ما دانشگاه علم می کنه !
بگذریم، من این ور بُـدوو، دوستای دیگه م اونور بـُدوو، بالاخره دفتر مدیر آموزش رو پیدا کردیم و رفتیم تو ! گفتیم آقا بیا این مدارک ما رو بگیر، مدرکمون روبده که می خوایم بریم، کار و زندگی داریم، آفرین پسر ِ خوب ! ولی هرچی ما از در ِ دوستی وارد شده بودیم اون انگار شمشیر رو از رو بسته بود ! گفت: الان وقت ِ اومدنه؟ هزار تا کار دارم، خرید عیدم مونده، زنگ زدن به فک و فامیلم مونده، راه انداختن کار دوست و آشناهام مونده، ردیف کردن ِ انتقالی واسه اون بچه ی فامیلمون مونده، مهم تر از همه شاگرد اول شدن ِ دختر یا پسر ِ دوست آبا و اجدادیم مونده !! برید دو هفته بعد از عید بیاید ! در همون لحظه یه صدای ناز و کمی متعجبی به گوش رسید که: هااا چه گفتی؟؟ و در پاسخ یک صدای نکره ای جواب داد: همون که شنفتی ! بعد یه صدای ناز ِ دیگه ای اومد که چیییییییی مییییی گییییییی؟ این حرف ِ آخرته دیگه داداش؟ و اون صدای نکره هه گفت آره حرف آخرمه! و بعد دوستای من از کوره در رفتن و شروع کردند به داد و بیداد و دعوا! منم که مثل همیشه فقط سکوت می کنم و تفکر، دست دوستامو گرفتم و گفتم : ممنون آقا از لطفتون، برمی گردیم، حتماً! همونجور که دست دوستامو گرفته بودم در اتاق رو بستم و گفتم، این چه طرز برخورد بود؟ نشنیدید که می گن: با دوستان مروت، با دشمنان مدارا ؟؟
بعد یکی از دوستام گفت خب بریم خونه، این کارمون رو انجام نمیده، در همین لحظه صدایی از من به گوش رسید که خیلی بلند و محکم گفت : گُه می خوره !! همه ی حضار برگشته بودند و محو ِ شجاعت ِ شیرزنی مثل من بودند که حتی از کرگدن هم نترسیده! دوباره دوستان پرسیدند: چی می خوره؟؟ منم باز با همون لحن رسا گفتم : گُه می خوره !! ( اینجا استرس روی حرف ِ " گـــ " هست، لطفاً دقت کنید در خوندنش که حق مطلب ادا بشه ! )
بعد از حضار پرسیدم ببخشید دفتر رئیس دانشکده کجاست؟ ( مثلاً خیلی در تصمیمم مصمم بودم و اینا) یکی گفت اونجاست ! منم گفتم دقیقاً اونجا؟؟؟! گفت آره همونجا ! ... گفتم پاینده باشی برادر و همین طور که همه برام دست و کف و سوت می زدند و می گفتند: ایول ایول ِ ایول ... تینا جون یله ایول .. و من هم محو این همه پشتیبانی و دلگرمی بودم ، به سمت ِ دفتر ِ رئیس دانشکده سراریز شدم، اونجا که رسیدم گفتم ببخشید دفتر رئیس دانشکده؟ حضار گفتند : بله ... من هم که غرق در اون همه حمایت و شعار و راه پیمایی صلح آمیز بودم و کلی شادی جلوی چشمام رو گرفته بود، اصلاً اون صف ِ طویل به چشمم نیومد و اومدم وارد اتاق بشم که صدایی به گوش رسید : وووووو اینجا صف ِ آبجی ، واسسا عقب تا نووبتت بشه !
منم که تئوری ِ کامل ِ احترام به قوانین و اینا رفتم ته صف تا نووبتم بشه ! به هر حال بعد از اینکه کلی به محیط ِ سبز دانشگاه کمک کردیم و یه پارک زیر ِ پامون سبز شد، وارد اتاق شدیم و مثل همیشه سخنگو و زبون دراز و مسئول خر کن، خود بنده بودم و من به هیچ وجه روی هیچ کدوم از دوستام حتی حساب ِ قرض الحسنه هم باز نکرده بودم چه برسه به ملی کارت ِ ارزی ! بگذریم،، گفتم: ببخشید آقای رئیس دانشکده؟ گفت بله عزیزم، خودم هستم ، شما ام باید دانشجوی فارغ التحصیل باشی که دنبال کارهای فارغ التحصیلیشه درسته؟ گفتم آره قربون ِ دهنت، تو این همه هوش و استعدادت رو از کجا آوردی؟ اصلاً چرا با این همه هوش تا حالا فرار ِ مغزها نشدی؟ گفت: عزیزم مراجع زیاد داشتم ، دیگه قیافه هاتون تابلو میزنه از ده فرسخی ! بعدم گفت قربونت برم کاری داشتی عزیز ِ دلم؟ بگو سه سوت ردیفش می کنم برات !! ( فکر کن تو دانشگاه های ایران اونم آزادش اینجوری باهات برخورد کنن، قطعاً دق می کنی از خوشی !! ) منم گفتم: ببین آخه این رسمشه؟ این همه پول ِ اصطحلاک و گازوئیل و بنزین و ارز و کوفت و زهر مار بدیم، بعد بگن برو یک ماه دیگه بیا؟ مخلص کلوم اینکه این رفیقت داره اذیت می کنه، با ما را نمیاد !
اونم که کلی تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت نه عیزم رسمش نیست ، راست میگی آبجی، واسسا ببینم کی جرات کرده آبجی ما رو ناراحت کنه، خلاصه سیبیلایی که نداشت رو تاب داد و گوشی ِ تلفن رو برداشت و زنگ زد به آقای مدیر آموزشی، گفت: مشکل ِ این آبجیه گل ِ ما چی بوده که پیچوندیش؟ سریع به ضمانت ِ من کار این 3 نفر رو انجام میدی تا نیومدم قییمه، قییمت کنم، رووشنه؟ اونم انگار گفت بله و ما رفتیم که داشته باشیم 69 خان ِ باقی مونه از آپگرید ِ خان های رستم به لطف ِ آق داداشمون جاس.بی !

ادامه دارد ...

دوشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۹

اجر معنوی



شلوارهای عیدتان را ............ محکم بکشید بالا

می خوایم بریم کار کنیم .... کار مضاعف کنیم
............
لطفاً بیت اول از این شاهکار ادبی را آرام و در نهایت تفکر و تامل بخوانید و بیت دوم را کمی شوخی وار و با سرعت
.
.
نقد ِ ادبی گزینش ِ برتر ِ عکسها : از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که توضیح دیگری ندارد، خود دانید که با کدام عکس احساس راحتی کنید، البته همان گونه که در عکس اول مشاهده می کنید هیچ کدام از این اشخاص که مثلاً ! برای کار ِ مضاعف کاندید شدند، بجز دو سه مورد که آن هم چشم گاو است! شلوار عید به پا ندارند و دیگر خود دانند که چه چیزی را بالا کشند و مثل بچه ی آدم بروند بچسبند به کار و زندگی اشان، و بیشتر نکته حائز اهمیت است که اگر الگوی کسی در سال جدید این عناصر ِ چشم سفید باشند بهتر است که بگویم شما بیشتر به این بیتِ " می خوایم بریم حال کنیم ... حال ِ مضاعف کنیم" بها داده اید تا به اصل ِ ماجرا ... البته این نکته نیز از هیچ چشمی پنهان نمی ماند که همدلی و همت ِ مضاعف بین این گروه بیشتر از هر گروه دیگری که حتی خیالش در تصورتان بگنجد، خواهد بود...به هر حال، تقبل الله !
و اما اگر واقعاً قصد دارید به هر دو بیت جامع عمل بپوشانید و بعد آن جامعه را بالا بزنید، بهتر است از اول سرتان را بلا نسبت ِ خر بی اندازید پایین و همانند ِ این عکس شوید که در آن صورت خیر دنیا و آخرت نصیب شما می گردد، هر کار ِ مضاعف در هر روز مساوی با ساخت یک برج ِ میلاد در بهشت برای شما می باشد، اما حتی فکرش را هم نکنید که در هیچ کجای ایران و تهران و غیره همچین خبری نخواهد بود، اینگونه کارها و همت های مضاعف فقط اجر معنوی خواهد داشت و انشاءالله پس از پایان سال 89 خود به خود به علت فشار کاری ِ مضاعف ، شما دار فانی را ودا گفته و علاوه بر اینکه به خاطر کار ِ خیلی مضاعف شهید از دنیا رفته اید، می توانید با خیال راحت در پنت هوس ِ برجهایتان همراه با حوری و پری هایی که پیشتر در قرآن به شما وعده داده شده بود، بنشینید و آب میوه تان را هورت بکشید و برای آن ها که کار نکردند و از دنیا رفته اند در جهنم دستی هم تکان داده و فخری با شکوه بفروشید! باشد که رستگار شوید ...تا کور شود هر آنکه نتواند دید!
.
.