
تو این حال و هوای اول مهر که همیشه ازش متنفر بودم، یکی از دوستان در فیسبوک بحثی رو مطرح کرد با این عنوان که " روز اول مدرسهتون چطور بود؟ "
کلاً از همون اول کلی باهوش بودم و میفهمیدم، با خودم گفتم حالا که قراره شلنگ بخورم، پس معلمم هم همون بهتره که کوفت بخوره ! گل زیادیش میکنه!
کتک که نخوردیم - برخلاف بقیه که گریه میکردن و هی با حالت گریهعو به هم میگفتن حالا چیکار کنیم، وااای خانوم تو رو خدا ببخشید، بار آخرمونه و... من از اونجائی که حس ششم داشتم، فهمیدم خالی میبنده، پررو پررو واسسادم نگاش کردم، گفتم باشه یکی تو راس میگی یکی عمهت!- ولی به خیال خودش این قدر ترسوندمون که بار اول و آخرمون باشه که دیر میریم مدرسه و خدائیش خیلی روز بدی بود.
و این شد که نه تنها مراسم روز اولیا به تخت سینهمون موند بلکه از همون روز از هرچی کلاس و درسه حالمون بهم خورد!
این بود انشای روز اول و نکبت بار به مدرسه رفتن من ...!