دوشنبه، بهمن ۱۷، ۱۳۹۰

سوژه را باید در پارکینگ جستجو کرد

تمام دلخوشی امروز من و لبخند روی لبم و اینکه حس و حالم بهتر شد این بود که دیشب توی پارکینگ یه گربه‌ی بی‌نهایت زیبا دیدم، صداش که کردم گفتم : کوچولو کوچولو، یه میو میویی کرد که آدم دلش میرفت و منی که تا دیشب از گربه متنفرم بودم، به مامانم گفتم مامان گربه بخریم.

 گربه و سگ و اینا مهم نیستا که حیوون حیوونه ! اما اینکه حس کنی یکی حرفتو می‌فهمه، که می‌فهمه و بعد جوابتو میده و تازه در آسانسورم که بازه میاد پیشت وا میسته و ازت نمی‌ترسه و با اون چشماش هی نگات میکنه، خیلی حس خوبیه.

 من تا امروز دنبال خیلیا بودم که حرفمو بفهمن، یکی از معیارامم برای اینکه حتی با کسی دوست باشم این بوده که بفهمه، بیشتر از بقیه بفهمه، و واقعاً دیشب این گربه‌هه اولین کسی بود که حس کردم تو کل زندگیم واقعاً حرفمو فهمیده. حیوون بود اما به قرآن از شما آدما بیشتر می‌فهمید!

 سمانه میگه گربه‌هه مال کسی بوده، گربه خونگی بوده که فهمیده، ولی من میگم نه، معلوم بود از تو کوچه اومده ، ما همسایه‌هامون گربه مربه بیل میرن !


پ.ن 1: گربه بخرم یا همستر؟!

پ.ن 2 : گاهی ما چقدر توقعات کمی از این زندگی لعنتی داریم ، حتی در حد همین سر تکون دادن و فهمیدن دیگران و این زندگی لعنتی چقدر نفهمه که نمی‌فهمه .

پ.ن 3: گربه‌هه باعث شد با نت آشتی کنم وگرنه روزه‌‌ی سکوت داشتم.