یکشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۹

چشم انداز چند صد ساله؟!

شما به ما بوگو تا کی باید تو مترو بلانسبت گوسفند گله‏ای سوار شیم و جان از تن و حتی از تمام اقصی نقاط بدنمان بیرون بیاد تا به مقصد برسیم، ما تا آن روز شکیبایی می‏کنیم !! لااقل این امید رو در خود زنده نگه میداریم !!


شنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۹

دخترم

دوستی می‏گفت تاریخ نشان داده، من به تو اعتماد ندارم و الان کجا هستی و چرا نیستی و این حرفا بهانه‏ای شکیل برای خوابیده شدن در آب نمک همراه با پیاز و جعفری‏ست ... ببین دلش کجا گیر است !


سه‌شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۹

زکات علم دشت آن است !

.
زمانای قدیم هرجا آب پیدا میشد آباد میشد و واسه خودش شهری،
الان هرجایی که دانشگاه آزاد شعبه می‏زنه !
.

پ.ن: شعبه زدن همانا و تاسیس کتاب فروشی و رستوران و کافی‏شاپ و کپی و زیراکس و پرینت و لوازم تحریری و کافی نت و تاکسی سرویس و ... هم همانا !



یکشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۹

سَری به بایگانی‏های زندگی

من همیشه چند تا آرزوی بزرگ تو زندگی داشتم، کلاً هیچ وقت فکرشم نمی‏کنم که بتونم بدونم آرزوهام زندگی کنم، آخه کمم نیست، این که تموم میشه میرم سراغ بعدی. این آرزوهای من از دوران طفولیتم جرقه‏ش تو ذهنم زده میشد. مثلاً از همون اول دوست داشتم شاعر بشم .. یادمه از بچگی کلی کتاب شعر داشتم، کتابای دیگه‏ام می‏خوندم ولی شعراش بیشتر بود! همچین با حسرت این شعرای مردمو نگاه می‏کردم و می‏خوندم و با خودم می‏گفتم یعنی میشه منم یه روزی از اینا بگم ، که انگار شاخ غول رو قرار بود بشکنم ( دوستانی که شاخ غول شکستن، من اطلاعی ندارم چقدر سخته، اگه راحته ببخشید !) گذشت و گذشت تا همین 5 سال پیش که از روی کمی تا قسمتی ابری حسادت (حسادت خوب نه بد) یه دفتر گذاشتم جلوم و به خودم گفتم یالا شعر بگو، یا شعر میگی یا از کامپیوتر و اینترنت خبری نیست، همین تهدید خودم به خودم اون قدر کاری و موثر بود که همونجا درجا شاعر شدم، اولین شعرمم یه غزل 13 بیتی بود. یادمه اون موقع‏ها 360 داشتیم . شعرمو برداشتم لاگ گذاشتم و اسمم زیرش نوشتم، هرکی اومد یه تیکه‏ای انداخت و گفت: " انتخاب خیلی خوبی بود! " شاعرش کی هست حالا؟! با خودم می‏گفتم یعنی این قدر خوبه که اینا اینجوری فکر می‏کنن؟؟ خلاصه پس از دعوا باهاشون و اینکه شوما غلط کردی همچین فکری کردی و مال خودمه و مردی واسسا بعد کلاس و گذاشتن یه 4،5 تا شعر بعدش، فهمیدن که نه من نوعی هم می‏تونم شعر بگم حتی به سبک قدیمی غزل و قصیده و اینا و حافظ و سعدی از اولش از همین کوچه خاکیا شروع کردند تا معروف شدن! تازه کلی پیشنهادِ بیشتر رو خودم فکر کنم و بپا ام که استعدادم هرز نداره و اینا داشتم ولی از اونجایی که زندگی یه چیز میگه، من یه چیز دیگه، کار خودمو ادامه داد، شاعری موند تو همین یکی، دو سال قبل و روشو خاک گرفت، جوری که نمی‏دونم هنوز هم ذوق و قریحه‏م سر جاش هست یا نه.

هیچ وقت نفهمیدم چرا مثل بچه‏های دیگه از اون بچگی هیچ وقت نخواستم دکتر یا مهندس یا ... بشم. عوضش همیشه دلم می‏خواست پلیس بشم ! یا مثلاً نوازنده‏ی ویولن یا بازیگر یا معلم تاریخ یا ام نویسنده. کلی‏ام افتخارات دارم باهاشونا الکی نبوده که. مثلاً تو 10 تا مسابقه‏ی داستان نویسی و نمایشنامه نویسی اول و دوم شدم. سند افتخاراتشم کتبی موجوده، چی خیال کردید؟ توی تمام عرصه‏های تحصیل هم هرجا تأتری قرار بود برگزار بشه یا نمایشنامه نداشتن منو خبر میکردن، منم تیم واسه خودم جمع می‏کردم بیا و ببین و هنوزم که هنوزه هر کی جایی کم میاره بهم زنگ میزنه.

ولی اون زمانی که باید یه رشته رو انتخاب میکردیم واسه ادامه‏ی زندگی، همین والدین گرامی و آینده نگریشون باعث شد برسم به اینجا. چون مدرسه‏ی ما فقط رشته ریاضی داشت، چون بعد از شونصد تا آزمون واسه رو کم کنی بقیه تو این دبیرستان قبول شده بودم و حیف بود دماغشون نسوزه و همه تا آخرش بهم می‏گفتم چقد خفن بودی که اینجا درس می‏خونی ، چون هنر کیلو چنده ! و الانم راضی‏ام، نه او قدر ولی راضی‏ام چون هنر تو این مملکت واسه آدم نون و آب نمیشه. گرچه تا آخر عمرت در حسرت بازیگری و تأتر و غیره بسوزی و حتی خاکستر شی، خیلی ممنون خیلی خوبه راضی‏ام از این وضعیت ! البته من عاشق کامپیوترم و از این لحاظ شانس آوردم واسه ادامه‏ی زندگیم !

اون مقوله‏ی پلیس شدنم نه از این فاطی کوماندو سیبیلوها آ ... نه، پلیس فقط بخش جنایی- هیجانی! من عاشق فکر کردن رو معماها و کشفیات و ربط دادن ماجراها و کشف ریزالت و این جور چیزام. اگر دوباره به دنیا بیام، اول سعی می‏کنم تو یه کشور دیگه به دنیا بیام، اگر نشد خودم میرم و پلیس می‏شم تا کور شود هر آنکه نتواند دید که شبا که شما می‏خوابید "خانوم" پلیسه بیداره ! شما خواب خوش می‏بینید، اون دنبال اینه که پدر مجرما رو دربیاره ! آره !

ولی چیزی که از همون 6، 7 سالگی رو نروم بوده و هنوزم که هنوزه تنها چیزیه که می‏تونه واقعاً ناراحتم کنه دیدن آدماییه که یه جوری به کمک احتیاج دارن، بیشترم مالی. بچه که بودم نمی‏فهمیدم ولی همیشه هرجا که می‏رفتیم و از اینجور آدما می‏دیدم به خودم می‏گفتم، دوست دارم این قدر پولدار شم که دیگه هیچ کسی با بدبختی و بیچاره‏گی زندگی نکنه! به خدا ام می‏گفتم، خدا تو منو پولدار کن،جز جیگر بزنم اگه تمام پولمو ندم واسه اینجور آدما ...اینجوری شد که این شد بزرگترین و در واقع آرزوترین آرزوی من ! هرچی که بیشتر میگذره، هر روز که بیشتر تو این مملکت زندگی می‏کنم می‏بینم دسترسی به این آرزو هم محال‏تر میشه، نه به خاطر اینکه من نمی‏تونم پولدار شم یا بهشون کمک کنم، به خاطر اینکه این قدر این قشر از مردم دارن زیاد میشن که حالا حالاها باید بچه‏هایی مثل من به دنیا بیان و به آرزوشون برسن ( اگه برسن!) تا هیچ آدم دیگه‏ای با بدبختی زندگی نکنه !!!

پنجشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۹

عقل سلیم سیری چند؟؟؟!

اونائی که فکر می‏کنن " اگه تک تک آدما درست نباشن جامعه می‏تونه درست باشه" همونائی‏ان که فکر می‏کنن اگه یه آشپز خبره بذارن جلوی یه قابلمه آب جوش بدون لوبیا و سبزی و گوشت و ... از توش قرمه سبزی درمیاد !!‏

پ.ن: اونائی که فکر می‏کنن اگر تک تک آدما ( حالا نه همشون، بیشتریا) درست باشن، جامعه درست نمیشه واقعاً با خودشون چی فکر میکنن؟؟ حتماً شدیداً از این همه بی‏فرهنگی، زیرآب زنی، دروغگویی،ریا، سطح پائین فکری بین عامه‏ی مردم و خیلی ویژگی‏های بد رایج بین خودشون ، راضی‏ان و مسرور، و حتماً داره بهشون خوش میگذره و منفعتی براشون داره وگرنه اینجوری ازش دفاع نمیکردن!

...........

مثالی بارز: تو ایران خدار رو شکر هیچی که نداریم ولی هم چراغ راهنما داریم هم چراغ مخصوص عابر پیاده ! چند نفر بهش احترام میذارن؟؟؟ حتی اگه زور بالا سرشون باشه؟؟ پس اینجا باتوجه به نتیجه‏گیری دوستان به این مهم می‏رسیم که اشکال از چراغ راهنماست که با ما مچ نیست، ما ها کارمون درسته، اونم نه یکی نه دوتا، همون !! :))

چهارشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۹

باز آمد بوی گند مدرسه .. بوی نکبت بار راه مدرسه !

MS010_1st_Day_of_School-FRONT_detail.jpg (352×350)

تو این حال و هوای اول مهر که همیشه ازش متنفر بودم، یکی از دوستان در فیسبوک بحثی رو مطرح کرد با این عنوان که " روز اول مدرسه‏تون چطور بود؟ "

با اینکه هیچ وقت از این جینگولک بازیا و تحصیل و جشن و بودن در جمع و اینا خوشم نمی‏اومد ولی : روز اول دیر رسیدم مدرسه، نه ترس داشتم نه مشتاق بودم، عادی بودم، خیر سرم یه شاخه گل گرفته بودم دستم ببرم واسه معلمم، از در که وارد شدم بقیه داشتن تشریفات روز اوّلیا رو میدیدن، ما یه هیولایی به اسم ناظم ( تازه سیبیلوام بود هنو یادمه) جلومونو گرفت گفت: ووو کجا میری خانوم، دیر اومدی برو واسسا گوشه‏ی حیاط تا بیام شماها که دیر اومدید رو با شلنگ بزنم! فکرشو کن نه خط کش نه هیچی، شلنگ !! منم همونجا از شدت خشم گلی که دستم بود رو انداختم زیر پام لهش کردم !

کلاً از همون اول کلی باهوش بودم و می‏فهمیدم، با خودم گفتم حالا که قراره شلنگ بخورم، پس معلمم هم همون بهتره که کوفت بخوره ! گل زیادیش می‏کنه!

کتک که نخوردیم - برخلاف بقیه که گریه میکردن و هی با حالت گریه‏عو به هم می‏گفتن حالا چیکار کنیم، وااای خانوم تو رو خدا ببخشید، بار آخرمونه و... من از اونجائی که حس ششم داشتم، فهمیدم خالی میبنده، پررو پررو واسسادم نگاش کردم، گفتم باشه یکی تو راس میگی یکی عمه‏ت!- ولی به خیال خودش این قدر ترسوندمون که بار اول و آخرمون باشه که دیر میریم مدرسه و خدائیش خیلی روز بدی بود.

و این شد که نه تنها مراسم روز اولیا به تخت سینه‏مون موند بلکه از همون روز از هرچی کلاس و درسه حالمون بهم خورد!

این بود انشای روز اول و نکبت بار به مدرسه رفتن من ...!

· اون عکسی رو هم که می‏بینید یکی از همین تبلیغات دشمنان اسلام و مسلمین به منظور تهاجم فرهنگی از همون روز اول مدسه‏ در حیطه‏ی فرهگنی‏ست.. زیاد جدی نگیرید !

یکشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۹

من یک ایرانی هستم !



همتون،هر روز، ده‏ها بار و هزارها بار دوز و کلک و ریا می‏کنید تا تو این مملکت جائی برای خودتون باز کنید بعد فقط بلدید به شریفی‏نیا و شهره لرستانی و ... گیر بدین که چرا رفتن دیدار رهب.ری و غیره؟؟ بدبختا شماها اگر جای اونا بودید با کله میرفتید ! حاضرم قسم بخورم !!

خب مجبور بودن! می‏فهمید مجبور بودن ! این خطه آدمای خوبی نداره که شماها ام جزء پررنگ و غیر قابل انکارشید، تک تکتون !‏ حتی با زیر سوال بردن و تحریم بقیه !

ماجرا ماجرای اون یاروئه که درباره‏ی امام حسین(ع) و یاریش و روز عاشورا و اینا حرف میزد و می‏گفت چرا یاریش ندادن،من اگر بودم ال میکردم و بل ! همون شبش تو خواب دید که شده یار امام حسین(ع) ، روز عاشوراست، امام میخواد نماز بخونه، در همون حین یکی تیر به طرفش می‏ندازه و طرف جا خالی میده و می‏خوره به امام ! ( لازم نیست بگم که چند نفر کشته شدن تا روز عاشورا امام نماز ظهر و عصر رو بین جنگ بخونه ، فرض گذاشتم همه میدونن ! )

ما آدمای اهل حرفی هستیم، اهل اُلدُرم بُلدُرم ! ولی هیچی نیستیم! حتی اهل عمل !
نهایت کاری که یاد گرفتیم برای اعتراض اینه که بریم تو فیس.بوک پیج بسازیم براش و اعتقاد داریم هر آزادی‏ای تلفات داره و باید کشته بده ولی به این بیشتر معتقدیم که دیگران برن بمیرن تا ما آزاد شیم مگه چی میشه!

مردم ِ مملکته داریم؟! مردمی که همیشه می‏خوان تقصیر رو بندازن گردن یکی دیگه !

------------

* پ.ن : این قدر آدما می‏شناسم که هویت آزادی خواهشون و حتی فعال و جنبش‏گرشون در نت و سایر جاها فرسنگها فاصله داره با خود واقعیشون و صورت و ظاهر و رفتار و کردارشون تو جامعه... و اون قدرا دیدم کسائی در بالاترین جاهای نظام و همین دولت نشستن و پول رو پول میذارن و موقعیت خودشونو محکم‏تر میکنن و فقط میان اینجا شلوغش میکنن و از جوونها و آدمای جوگیری مثل منو شما استفاده‏ی ابزاری میکنن تا به خواسته‏شون برسن، که دیگه هیچ لزومی نمی‏بینم آینده و زندگیم رو خراب کنم تا این قشر آدما آب تو دلشون تکون نخوره و در عوض جایگاهشون محکم‏تر بشه! هر وقت همه لباس رزم پوشیدن واسه مبارزه و با چهره‏ها و هویت واقعی خودشون اقدام کردن، اونوقت این لزوم رو می‏بینم که منم یه فعالیتی کنم ! ( که البته این موضوع به خودی خود تا 100 سال دیگر محتمل نیست، پس به خودی خود غیرقابل پیگیری می‏باشد ! )