پنجشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۹

تو خوشگل، تو دلبر، تو زیبا! بیا و بیخیال ما ؟!!

من به خیلی چیزها خیلی توجه میکنم، مدت مدیدی هم هست که به یک چیز خاص خیلی توجه‏برانگیز توجه می‏کنم ! مثلاً برایم خیلی جالب بود چند وقت پیش جایی رفته بودیم، هنوز وارد نشده به محل مورد نظر ، سلام نگفته احوال نپرسیده، روبوسی نکرده، یک خیل عظیمی یورش بَران بر ما پاچه‏ی ما رو جووئیدند که وااااای چقدر چاق شده‏ای، چرا هیکلت را بهم زده‏ای، حیف نبود، چرا موهایت هنوز کوتاه است، تو که 6 ماه پیش هم موهایت همین قدر بود، پس چرا مثل همیشه مثل علف هرز رشد نکرده، چرا مانتویت گشاد است، چرا کفش پاشنه بلند پوشیدی مگر فکر کردی عروسی دعوتی؟ چرا این قدر قرطی شدی، انگشترش رو ببین، گردنبندت اشانتیون روی مانتوات بود؟؟ فکر نمی‏کنی شلوار لی آبی بیشر می‏آمد به تیپت؟ کیفت را چند خریدی؟ بابا رژیم بگیر، چرا ورزش نمیکنی؟؟ چرا ابروهایت را برنداشته‏ای، یک بار آرزو به دلمان ماند بروی آرایشگاه و ...

و من مثل همیشه فقط گوش میدادم چون هیچ وقت حوصله‏ی بحث نداشته‏ام، یکی نبود بگوید، بابا سلام ! بعد هم بله خوبم شوما چطورید؟؟!! این همه خودم را کشتم جینگیل مینگیل آویزان خودم کردم چشمتان کور شود اینها را ببینید! اد میروید شکم بیرون زده‏ی مرا میبینید؟؟ این همه چیزهای خوب و مثبت را ول کرده‏اید، کنایه‏هایتان را تحویل میدهید؟؟ حالا من در تمام طول عمرم اضافه وزنم به چشم خودم هم نمی‏آمده این قدر خرد و ناچیز است! شما چطور از روی این مانتوی گشاد متوجه موضوع شدید خدا میداند ! حالا هی به این جماعت بگو من یک هفته که شام نخورم باز باربی میشوم شما غصه نخورید که این قدر حرص می‏خورید یکهو از دست میروید !!

مثلاً موهای من هر قدری باشد به حال دیگران چه فرقی دارد؟ خب یه کم صبر میکردید می‏فهمیدید همین روز قبل از دیدارشان موهایم را کوتاه کرده بودم نه؟؟ احتیاجی به آن همه سوال هم نبود. یا مثلاً هفته‏ی بعد مهمانی دعوت بودیم که گذاشته بودم آن موقع بروم آرایشگاه !ولی کلاً آدمی هستم که عادت کرده‏ام به این کنایه‏ها یا این قبیل رفتارها، نه در مورد خودم که در مورد دیگران به کررات دیده‏ام، مثلاً دوستم خالی داشت که اصلاً به چشم هم نمی‏آمد هر کس می‏دیدش اد گیر میداد به همان یک نقطه خال تا آخر دوست ما مجبور شد برش دارد !

 وقتی کسی به جای دیدن حسن‏های شما آن قدر چشم میگرداند که ضعفهای شما را ببیند و در جمع فریاد بزند، بیشتر برای آرامش دل خودش است، برای پوشیدن حسنهایی که در شما می‏بیند و خودش فاقد آن است . میگوید بلکه دیگران هم چشمی بگردانند و مثلاً هیکل ردیف و باربی او را ببیند و تحسینش کنند که فلانی عجب چیزی هستی، ورزش میکنی؟ چه موهای بلند و زیبایی، چه ابروهایی، چه پری چه دمی عجب پایی !

این را هم اضافه کنم نمیگویم گفتن عیبهای دیگران کار بدی است، که برعکس گاهی آن قدر که تذکر دادن دیگران میتواند مفید باشد تعریف و تمجیدها موثر نیست، اما بعد از این همه سال زندگی فرق تذکر دادن و کنایه زدن، تعریف و چاپلوسی، دلسوزی و کله پا کردن را خوب فهمیده‏ام! راه دوری لازم نیست، حالت چشمها و طرز بیان خود گواه خوبی برای اثبات نیت درونی شماست !

دیدن رفتارهای زشت و سطحی همیشه آزارم داده است اما عادت کرده‏ام.

چهارشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۹

! The beauty is inside

بچه‏تر که بودم مغرورتر و غدتر و زیباتر از حالم بودم، یعنی با همان ابروهای پاچه بزم که در پاچه بزی بی‏رقیب بود و حریف می‏طلبید ، حتی بدون آرایش و مخلفات تکه‏ای بودم بیا و ببین! نه الان که هرچه این قله‏های ابروها را رج به رج بالاتر میروم با همان نیمچه آرایشی که به درد امواتم می‏خورد باز به پای آن روزهای اوجم نمیرسم که هیچ، تازه کم هم آورده و به نفس نفس می‏افتم. برایم اصلاً واژه‏ی پسر یک واژه‏ی زائد و بیشتر شبیه شوخی بود. همچین با غرور می‏گفتم، پسر؟؟ منو پسر، من از پسری خوشم بیاید؟ عمراً !! بیرون که میرفتم همچین اخم و تـَخم میکردم که انگار ملکه الیزابتی چیزی هستم و جنس مذکر جرات داشت طرفم بیاید؟ خدا آن روز را نیاورد! اصلاً این خط اخم بین دو ابرویم هم آثار همان اخمهای عمیق و ریشه‏دار دوران نوجوانی و جوانی و جاهلی‏ست! نمیدانستم یک زمانی هم میرسد که این سنی شوم و این خط همینجور وسط ابروهایمان بماند و شاهد و گواه روزهای جاهلیتمان !

این را هم بگویم هر روز رام‏تر که نمیشدم هیچ مغرورتر هم میشدم حتی با همان پاچه بزها ! خب بدیهیست مذهبی‏تر بودم و سختگیری‏های مادرم هم بی‏دلیل نبود، همچین این مقنعه‏ی بی‏صاحب را تا جایی که راه میداد می‏دوختم و کیپ میکردم که مبادا یک تار ِ مویمان هویدا شود و جوانان و آینده سازان این مرز و بوم به گناهی ناخواسته و توفیقی اجباری آلوده شوند ! می‏دانید که آخر همین تارِ موهای من و شماست که این مملکت را به چیز می‏کشاند و چرخ صنعت زیر تهاجمش زائیده است و ریپ میزند ! از حق نگذریم خودم هم همان طور بودم یعنی بیرون بودن تار مویم با لخت بودن از نظر قباحت و زشتی برایم تفاوت چندانی نداشت ! حتی یک زمانی می‏خواستم مسئول امر معروف و نهی منکر شوم، بچه بودم این خانوم چادری‏های امر به معروف کن را میدیدم و می‏گفتم چقدر دریچه‏های رستگاری به رویشان باز است حیف است که به روی من باز نشود! ( بین خودمان بماند من از همان اول دبستان عاشق چادر سر کردن بودم و چادری هم شدم گرچه بعدها ترک چادر کردم!)  خدا مرا ببخشد این خانومهای فوکولی را که می‏دیدم همچین چپ چپ نگاهشان می‏کردم که انگار ارث رفتگان مرا یکجا خورده‏اند و باید درجا پس دهند ! 

خلاصه گذشت و به دوران دانشگاه رسیدم، هنوز مثبت بودم ولی نه به اندازه‏ی قبل ولی اینجا اصلاً بحث سر مثبتی‏ام نیست، بیشتر سر غرورم است. همچین سرم را بالا می‏گرفتم و راه میرفتیم و خود را بی‏رقیب میدیدم که انگار چه خبر است، گذشت و گذشت، مقنعه هر روز شل‏تر میشد و موها آویزان‏تر- البته بگویم من با مقنعه زمین تا آسمان فرق می‏کنم، کلاً حوصله ندارم از تمام اقصی نقاط مقنعه‏ام مو ولو باشد اعصابم نمیکشد، همان شال و روسری برای این کارها ساخته‏ شده‏اند‏، در اختراع مقنعه هدف خطیر دیگری نهفته بوده و هست و اصلاً ولش کنید- خلاصه این غدی و غرور ما بیشتر میشد که کمتر نمیشد، از حق نگذریم هیچ پسری هم طرفمان نمی‏آمد تازه کلی هم خوشحال بودیم و زندگی می‏کردیم بدون جنس ذکور ِ دردسرساز ! کلاً کسی نبود که ما را در دانشگاه نشناسد لااقل در بین هم رشته‏ای‏ها!

 یک روز مثل همیشه اوقات فراغتمان را در سایت پلاس بودیم که دختری بسیار بسیار زیبا اد آمد کنار ما نشست، برای تعیین واحد مشکل داشت و راهنمایی خواست. خیلی وقت بود میدیدمش ولی محل نمیدادیم به هم ، یک جور کــَل بود ولی از او بدم نمی‏آمد که هیچ ، خیلی هم خوشم می‏‏آمد، بعدها فهمیدم او هم همچین حسی به من داشته و هنوز هم دارد. خلاصه منه مثلاً بی‏رقیب حسابی کُرک و پرم ریخت، دلم می‏خواست بگویم آرایش فلان دارد و من بی‏آرایشم و دماغش عملی هست و موهایش را رنگ کرده و فلان و اینها‏ها ها... ولی با همه‏ی آن کارها باز هم زیبا بود یا زیبا تر شده بود، خیلی زیبا. خدائیش آدم مریض که نیست کور هم نه، واقعیت را هرچقدر هم که پس سرش باشد میبیند. البته او بیشتر به من لطف داشت، خلاصه با هم رفیق شدیم و من بگو تو خیلی زیبایی و او بگو نه تو خیلی زیباتری و تعارف و کوفت و زهرمار، تمام شد و فکر میکنم اگر در بین تمام دوستهایم بگردم آن حس دوست داشتنی که در همان مدت کوتاه نسبت به او داشتم نسبت به هیچ کسی نه داشته‏ام نه خواهم داشت. نه حسادتی بود نه رو کم کنی، نه به این خاطر که خیلی خیلی زیبا بود، نه ... به این دلیل که هر کس هرچه را که ندارد جستجو میکند، نامزدش را که میدیدی میگفتی آخر خدا چطور میشود همچین زیبایی در کنار این پسر قرار بگیرد !

و درست هم بود، از هرچه که غنی باشید آن برایتان تمام میشود، بی‏معنی میشود، میگردید به دنبال چیزی که نداشته‏اید و این نداشتن را در دیگری می‏جویید و تا نیابید آن آرامشی را که طالب آن هستید نمی‏یابید.هرچه زیباتر از این آرامش نمی‏تواند باشد و یافتنش بی‏شک آرزوی هر انسانی‏ست اما مهم تر از آن این است که تا جایی که می‏توانید خود را غنی کنید، هرچه این وابستگی‏ها و جستجو‏ کمتر باشد زودتر به آنچه که مطلوبتان است می‏رسید، حتی بدون نیاز به در افتادن با زمین و زمان !‏‏

چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۹

اینجا ایران .. لیاقت !

دختران نجیب به همخوابگی با مردانی هوس ران که بعد از مدتی مدید چشم و دل سیری در پی هم‏صحبتی ماندگارند، دچار
و مردانی متعصب به زندگی با هرزگانی متشخص، مجبور
ما برای هم ساخته نشده‏ایم !


* همه به له کردن ارزش خوبی زیر پایمان عادت کرده‏ایم ... نسلی هستیم که عجیب از جنس هم نیستیم !‏

یکشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۹

چشم انداز چند صد ساله؟!

شما به ما بوگو تا کی باید تو مترو بلانسبت گوسفند گله‏ای سوار شیم و جان از تن و حتی از تمام اقصی نقاط بدنمان بیرون بیاد تا به مقصد برسیم، ما تا آن روز شکیبایی می‏کنیم !! لااقل این امید رو در خود زنده نگه میداریم !!


شنبه، آبان ۰۱، ۱۳۸۹

دخترم

دوستی می‏گفت تاریخ نشان داده، من به تو اعتماد ندارم و الان کجا هستی و چرا نیستی و این حرفا بهانه‏ای شکیل برای خوابیده شدن در آب نمک همراه با پیاز و جعفری‏ست ... ببین دلش کجا گیر است !


سه‌شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۹

زکات علم دشت آن است !

.
زمانای قدیم هرجا آب پیدا میشد آباد میشد و واسه خودش شهری،
الان هرجایی که دانشگاه آزاد شعبه می‏زنه !
.

پ.ن: شعبه زدن همانا و تاسیس کتاب فروشی و رستوران و کافی‏شاپ و کپی و زیراکس و پرینت و لوازم تحریری و کافی نت و تاکسی سرویس و ... هم همانا !



یکشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۹

سَری به بایگانی‏های زندگی

من همیشه چند تا آرزوی بزرگ تو زندگی داشتم، کلاً هیچ وقت فکرشم نمی‏کنم که بتونم بدونم آرزوهام زندگی کنم، آخه کمم نیست، این که تموم میشه میرم سراغ بعدی. این آرزوهای من از دوران طفولیتم جرقه‏ش تو ذهنم زده میشد. مثلاً از همون اول دوست داشتم شاعر بشم .. یادمه از بچگی کلی کتاب شعر داشتم، کتابای دیگه‏ام می‏خوندم ولی شعراش بیشتر بود! همچین با حسرت این شعرای مردمو نگاه می‏کردم و می‏خوندم و با خودم می‏گفتم یعنی میشه منم یه روزی از اینا بگم ، که انگار شاخ غول رو قرار بود بشکنم ( دوستانی که شاخ غول شکستن، من اطلاعی ندارم چقدر سخته، اگه راحته ببخشید !) گذشت و گذشت تا همین 5 سال پیش که از روی کمی تا قسمتی ابری حسادت (حسادت خوب نه بد) یه دفتر گذاشتم جلوم و به خودم گفتم یالا شعر بگو، یا شعر میگی یا از کامپیوتر و اینترنت خبری نیست، همین تهدید خودم به خودم اون قدر کاری و موثر بود که همونجا درجا شاعر شدم، اولین شعرمم یه غزل 13 بیتی بود. یادمه اون موقع‏ها 360 داشتیم . شعرمو برداشتم لاگ گذاشتم و اسمم زیرش نوشتم، هرکی اومد یه تیکه‏ای انداخت و گفت: " انتخاب خیلی خوبی بود! " شاعرش کی هست حالا؟! با خودم می‏گفتم یعنی این قدر خوبه که اینا اینجوری فکر می‏کنن؟؟ خلاصه پس از دعوا باهاشون و اینکه شوما غلط کردی همچین فکری کردی و مال خودمه و مردی واسسا بعد کلاس و گذاشتن یه 4،5 تا شعر بعدش، فهمیدن که نه من نوعی هم می‏تونم شعر بگم حتی به سبک قدیمی غزل و قصیده و اینا و حافظ و سعدی از اولش از همین کوچه خاکیا شروع کردند تا معروف شدن! تازه کلی پیشنهادِ بیشتر رو خودم فکر کنم و بپا ام که استعدادم هرز نداره و اینا داشتم ولی از اونجایی که زندگی یه چیز میگه، من یه چیز دیگه، کار خودمو ادامه داد، شاعری موند تو همین یکی، دو سال قبل و روشو خاک گرفت، جوری که نمی‏دونم هنوز هم ذوق و قریحه‏م سر جاش هست یا نه.

هیچ وقت نفهمیدم چرا مثل بچه‏های دیگه از اون بچگی هیچ وقت نخواستم دکتر یا مهندس یا ... بشم. عوضش همیشه دلم می‏خواست پلیس بشم ! یا مثلاً نوازنده‏ی ویولن یا بازیگر یا معلم تاریخ یا ام نویسنده. کلی‏ام افتخارات دارم باهاشونا الکی نبوده که. مثلاً تو 10 تا مسابقه‏ی داستان نویسی و نمایشنامه نویسی اول و دوم شدم. سند افتخاراتشم کتبی موجوده، چی خیال کردید؟ توی تمام عرصه‏های تحصیل هم هرجا تأتری قرار بود برگزار بشه یا نمایشنامه نداشتن منو خبر میکردن، منم تیم واسه خودم جمع می‏کردم بیا و ببین و هنوزم که هنوزه هر کی جایی کم میاره بهم زنگ میزنه.

ولی اون زمانی که باید یه رشته رو انتخاب میکردیم واسه ادامه‏ی زندگی، همین والدین گرامی و آینده نگریشون باعث شد برسم به اینجا. چون مدرسه‏ی ما فقط رشته ریاضی داشت، چون بعد از شونصد تا آزمون واسه رو کم کنی بقیه تو این دبیرستان قبول شده بودم و حیف بود دماغشون نسوزه و همه تا آخرش بهم می‏گفتم چقد خفن بودی که اینجا درس می‏خونی ، چون هنر کیلو چنده ! و الانم راضی‏ام، نه او قدر ولی راضی‏ام چون هنر تو این مملکت واسه آدم نون و آب نمیشه. گرچه تا آخر عمرت در حسرت بازیگری و تأتر و غیره بسوزی و حتی خاکستر شی، خیلی ممنون خیلی خوبه راضی‏ام از این وضعیت ! البته من عاشق کامپیوترم و از این لحاظ شانس آوردم واسه ادامه‏ی زندگیم !

اون مقوله‏ی پلیس شدنم نه از این فاطی کوماندو سیبیلوها آ ... نه، پلیس فقط بخش جنایی- هیجانی! من عاشق فکر کردن رو معماها و کشفیات و ربط دادن ماجراها و کشف ریزالت و این جور چیزام. اگر دوباره به دنیا بیام، اول سعی می‏کنم تو یه کشور دیگه به دنیا بیام، اگر نشد خودم میرم و پلیس می‏شم تا کور شود هر آنکه نتواند دید که شبا که شما می‏خوابید "خانوم" پلیسه بیداره ! شما خواب خوش می‏بینید، اون دنبال اینه که پدر مجرما رو دربیاره ! آره !

ولی چیزی که از همون 6، 7 سالگی رو نروم بوده و هنوزم که هنوزه تنها چیزیه که می‏تونه واقعاً ناراحتم کنه دیدن آدماییه که یه جوری به کمک احتیاج دارن، بیشترم مالی. بچه که بودم نمی‏فهمیدم ولی همیشه هرجا که می‏رفتیم و از اینجور آدما می‏دیدم به خودم می‏گفتم، دوست دارم این قدر پولدار شم که دیگه هیچ کسی با بدبختی و بیچاره‏گی زندگی نکنه! به خدا ام می‏گفتم، خدا تو منو پولدار کن،جز جیگر بزنم اگه تمام پولمو ندم واسه اینجور آدما ...اینجوری شد که این شد بزرگترین و در واقع آرزوترین آرزوی من ! هرچی که بیشتر میگذره، هر روز که بیشتر تو این مملکت زندگی می‏کنم می‏بینم دسترسی به این آرزو هم محال‏تر میشه، نه به خاطر اینکه من نمی‏تونم پولدار شم یا بهشون کمک کنم، به خاطر اینکه این قدر این قشر از مردم دارن زیاد میشن که حالا حالاها باید بچه‏هایی مثل من به دنیا بیان و به آرزوشون برسن ( اگه برسن!) تا هیچ آدم دیگه‏ای با بدبختی زندگی نکنه !!!