چهارشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۹

! The beauty is inside

بچه‏تر که بودم مغرورتر و غدتر و زیباتر از حالم بودم، یعنی با همان ابروهای پاچه بزم که در پاچه بزی بی‏رقیب بود و حریف می‏طلبید ، حتی بدون آرایش و مخلفات تکه‏ای بودم بیا و ببین! نه الان که هرچه این قله‏های ابروها را رج به رج بالاتر میروم با همان نیمچه آرایشی که به درد امواتم می‏خورد باز به پای آن روزهای اوجم نمیرسم که هیچ، تازه کم هم آورده و به نفس نفس می‏افتم. برایم اصلاً واژه‏ی پسر یک واژه‏ی زائد و بیشتر شبیه شوخی بود. همچین با غرور می‏گفتم، پسر؟؟ منو پسر، من از پسری خوشم بیاید؟ عمراً !! بیرون که میرفتم همچین اخم و تـَخم میکردم که انگار ملکه الیزابتی چیزی هستم و جنس مذکر جرات داشت طرفم بیاید؟ خدا آن روز را نیاورد! اصلاً این خط اخم بین دو ابرویم هم آثار همان اخمهای عمیق و ریشه‏دار دوران نوجوانی و جوانی و جاهلی‏ست! نمیدانستم یک زمانی هم میرسد که این سنی شوم و این خط همینجور وسط ابروهایمان بماند و شاهد و گواه روزهای جاهلیتمان !

این را هم بگویم هر روز رام‏تر که نمیشدم هیچ مغرورتر هم میشدم حتی با همان پاچه بزها ! خب بدیهیست مذهبی‏تر بودم و سختگیری‏های مادرم هم بی‏دلیل نبود، همچین این مقنعه‏ی بی‏صاحب را تا جایی که راه میداد می‏دوختم و کیپ میکردم که مبادا یک تار ِ مویمان هویدا شود و جوانان و آینده سازان این مرز و بوم به گناهی ناخواسته و توفیقی اجباری آلوده شوند ! می‏دانید که آخر همین تارِ موهای من و شماست که این مملکت را به چیز می‏کشاند و چرخ صنعت زیر تهاجمش زائیده است و ریپ میزند ! از حق نگذریم خودم هم همان طور بودم یعنی بیرون بودن تار مویم با لخت بودن از نظر قباحت و زشتی برایم تفاوت چندانی نداشت ! حتی یک زمانی می‏خواستم مسئول امر معروف و نهی منکر شوم، بچه بودم این خانوم چادری‏های امر به معروف کن را میدیدم و می‏گفتم چقدر دریچه‏های رستگاری به رویشان باز است حیف است که به روی من باز نشود! ( بین خودمان بماند من از همان اول دبستان عاشق چادر سر کردن بودم و چادری هم شدم گرچه بعدها ترک چادر کردم!)  خدا مرا ببخشد این خانومهای فوکولی را که می‏دیدم همچین چپ چپ نگاهشان می‏کردم که انگار ارث رفتگان مرا یکجا خورده‏اند و باید درجا پس دهند ! 

خلاصه گذشت و به دوران دانشگاه رسیدم، هنوز مثبت بودم ولی نه به اندازه‏ی قبل ولی اینجا اصلاً بحث سر مثبتی‏ام نیست، بیشتر سر غرورم است. همچین سرم را بالا می‏گرفتم و راه میرفتیم و خود را بی‏رقیب میدیدم که انگار چه خبر است، گذشت و گذشت، مقنعه هر روز شل‏تر میشد و موها آویزان‏تر- البته بگویم من با مقنعه زمین تا آسمان فرق می‏کنم، کلاً حوصله ندارم از تمام اقصی نقاط مقنعه‏ام مو ولو باشد اعصابم نمیکشد، همان شال و روسری برای این کارها ساخته‏ شده‏اند‏، در اختراع مقنعه هدف خطیر دیگری نهفته بوده و هست و اصلاً ولش کنید- خلاصه این غدی و غرور ما بیشتر میشد که کمتر نمیشد، از حق نگذریم هیچ پسری هم طرفمان نمی‏آمد تازه کلی هم خوشحال بودیم و زندگی می‏کردیم بدون جنس ذکور ِ دردسرساز ! کلاً کسی نبود که ما را در دانشگاه نشناسد لااقل در بین هم رشته‏ای‏ها!

 یک روز مثل همیشه اوقات فراغتمان را در سایت پلاس بودیم که دختری بسیار بسیار زیبا اد آمد کنار ما نشست، برای تعیین واحد مشکل داشت و راهنمایی خواست. خیلی وقت بود میدیدمش ولی محل نمیدادیم به هم ، یک جور کــَل بود ولی از او بدم نمی‏آمد که هیچ ، خیلی هم خوشم می‏‏آمد، بعدها فهمیدم او هم همچین حسی به من داشته و هنوز هم دارد. خلاصه منه مثلاً بی‏رقیب حسابی کُرک و پرم ریخت، دلم می‏خواست بگویم آرایش فلان دارد و من بی‏آرایشم و دماغش عملی هست و موهایش را رنگ کرده و فلان و اینها‏ها ها... ولی با همه‏ی آن کارها باز هم زیبا بود یا زیبا تر شده بود، خیلی زیبا. خدائیش آدم مریض که نیست کور هم نه، واقعیت را هرچقدر هم که پس سرش باشد میبیند. البته او بیشتر به من لطف داشت، خلاصه با هم رفیق شدیم و من بگو تو خیلی زیبایی و او بگو نه تو خیلی زیباتری و تعارف و کوفت و زهرمار، تمام شد و فکر میکنم اگر در بین تمام دوستهایم بگردم آن حس دوست داشتنی که در همان مدت کوتاه نسبت به او داشتم نسبت به هیچ کسی نه داشته‏ام نه خواهم داشت. نه حسادتی بود نه رو کم کنی، نه به این خاطر که خیلی خیلی زیبا بود، نه ... به این دلیل که هر کس هرچه را که ندارد جستجو میکند، نامزدش را که میدیدی میگفتی آخر خدا چطور میشود همچین زیبایی در کنار این پسر قرار بگیرد !

و درست هم بود، از هرچه که غنی باشید آن برایتان تمام میشود، بی‏معنی میشود، میگردید به دنبال چیزی که نداشته‏اید و این نداشتن را در دیگری می‏جویید و تا نیابید آن آرامشی را که طالب آن هستید نمی‏یابید.هرچه زیباتر از این آرامش نمی‏تواند باشد و یافتنش بی‏شک آرزوی هر انسانی‏ست اما مهم تر از آن این است که تا جایی که می‏توانید خود را غنی کنید، هرچه این وابستگی‏ها و جستجو‏ کمتر باشد زودتر به آنچه که مطلوبتان است می‏رسید، حتی بدون نیاز به در افتادن با زمین و زمان !‏‏