بچهتر که بودم مغرورتر و غدتر و زیباتر از حالم بودم، یعنی با همان ابروهای پاچه بزم که در پاچه بزی بیرقیب بود و حریف میطلبید ، حتی بدون آرایش و مخلفات تکهای بودم بیا و ببین! نه الان که هرچه این قلههای ابروها را رج به رج بالاتر میروم با همان نیمچه آرایشی که به درد امواتم میخورد باز به پای آن روزهای اوجم نمیرسم که هیچ، تازه کم هم آورده و به نفس نفس میافتم. برایم اصلاً واژهی پسر یک واژهی زائد و بیشتر شبیه شوخی بود. همچین با غرور میگفتم، پسر؟؟ منو پسر، من از پسری خوشم بیاید؟ عمراً !! بیرون که میرفتم همچین اخم و تـَخم میکردم که انگار ملکه الیزابتی چیزی هستم و جنس مذکر جرات داشت طرفم بیاید؟ خدا آن روز را نیاورد! اصلاً این خط اخم بین دو ابرویم هم آثار همان اخمهای عمیق و ریشهدار دوران نوجوانی و جوانی و جاهلیست! نمیدانستم یک زمانی هم میرسد که این سنی شوم و این خط همینجور وسط ابروهایمان بماند و شاهد و گواه روزهای جاهلیتمان !
این را هم بگویم هر روز رامتر که نمیشدم هیچ مغرورتر هم میشدم حتی با همان پاچه بزها ! خب بدیهیست مذهبیتر بودم و سختگیریهای مادرم هم بیدلیل نبود، همچین این مقنعهی بیصاحب را تا جایی که راه میداد میدوختم و کیپ میکردم که مبادا یک تار ِ مویمان هویدا شود و جوانان و آینده سازان این مرز و بوم به گناهی ناخواسته و توفیقی اجباری آلوده شوند ! میدانید که آخر همین تارِ موهای من و شماست که این مملکت را به چیز میکشاند و چرخ صنعت زیر تهاجمش زائیده است و ریپ میزند ! از حق نگذریم خودم هم همان طور بودم یعنی بیرون بودن تار مویم با لخت بودن از نظر قباحت و زشتی برایم تفاوت چندانی نداشت ! حتی یک زمانی میخواستم مسئول امر معروف و نهی منکر شوم، بچه بودم این خانوم چادریهای امر به معروف کن را میدیدم و میگفتم چقدر دریچههای رستگاری به رویشان باز است حیف است که به روی من باز نشود! ( بین خودمان بماند من از همان اول دبستان عاشق چادر سر کردن بودم و چادری هم شدم گرچه بعدها ترک چادر کردم!) خدا مرا ببخشد این خانومهای فوکولی را که میدیدم همچین چپ چپ نگاهشان میکردم که انگار ارث رفتگان مرا یکجا خوردهاند و باید درجا پس دهند !
خلاصه گذشت و به دوران دانشگاه رسیدم، هنوز مثبت بودم ولی نه به اندازهی قبل ولی اینجا اصلاً بحث سر مثبتیام نیست، بیشتر سر غرورم است. همچین سرم را بالا میگرفتم و راه میرفتیم و خود را بیرقیب میدیدم که انگار چه خبر است، گذشت و گذشت، مقنعه هر روز شلتر میشد و موها آویزانتر- البته بگویم من با مقنعه زمین تا آسمان فرق میکنم، کلاً حوصله ندارم از تمام اقصی نقاط مقنعهام مو ولو باشد اعصابم نمیکشد، همان شال و روسری برای این کارها ساخته شدهاند، در اختراع مقنعه هدف خطیر دیگری نهفته بوده و هست و اصلاً ولش کنید- خلاصه این غدی و غرور ما بیشتر میشد که کمتر نمیشد، از حق نگذریم هیچ پسری هم طرفمان نمیآمد تازه کلی هم خوشحال بودیم و زندگی میکردیم بدون جنس ذکور ِ دردسرساز ! کلاً کسی نبود که ما را در دانشگاه نشناسد لااقل در بین هم رشتهایها!
یک روز مثل همیشه اوقات فراغتمان را در سایت پلاس بودیم که دختری بسیار بسیار زیبا اد آمد کنار ما نشست، برای تعیین واحد مشکل داشت و راهنمایی خواست. خیلی وقت بود میدیدمش ولی محل نمیدادیم به هم ، یک جور کــَل بود ولی از او بدم نمیآمد که هیچ ، خیلی هم خوشم میآمد، بعدها فهمیدم او هم همچین حسی به من داشته و هنوز هم دارد. خلاصه منه مثلاً بیرقیب حسابی کُرک و پرم ریخت، دلم میخواست بگویم آرایش فلان دارد و من بیآرایشم و دماغش عملی هست و موهایش را رنگ کرده و فلان و اینهاها ها... ولی با همهی آن کارها باز هم زیبا بود یا زیبا تر شده بود، خیلی زیبا. خدائیش آدم مریض که نیست کور هم نه، واقعیت را هرچقدر هم که پس سرش باشد میبیند. البته او بیشتر به من لطف داشت، خلاصه با هم رفیق شدیم و من بگو تو خیلی زیبایی و او بگو نه تو خیلی زیباتری و تعارف و کوفت و زهرمار، تمام شد و فکر میکنم اگر در بین تمام دوستهایم بگردم آن حس دوست داشتنی که در همان مدت کوتاه نسبت به او داشتم نسبت به هیچ کسی نه داشتهام نه خواهم داشت. نه حسادتی بود نه رو کم کنی، نه به این خاطر که خیلی خیلی زیبا بود، نه ... به این دلیل که هر کس هرچه را که ندارد جستجو میکند، نامزدش را که میدیدی میگفتی آخر خدا چطور میشود همچین زیبایی در کنار این پسر قرار بگیرد !
و درست هم بود، از هرچه که غنی باشید آن برایتان تمام میشود، بیمعنی میشود، میگردید به دنبال چیزی که نداشتهاید و این نداشتن را در دیگری میجویید و تا نیابید آن آرامشی را که طالب آن هستید نمییابید.هرچه زیباتر از این آرامش نمیتواند باشد و یافتنش بیشک آرزوی هر انسانیست اما مهم تر از آن این است که تا جایی که میتوانید خود را غنی کنید، هرچه این وابستگیها و جستجو کمتر باشد زودتر به آنچه که مطلوبتان است میرسید، حتی بدون نیاز به در افتادن با زمین و زمان !