بچه بودم از همان بچگی در اوج نادانی هم به مسائل مهم و سرنوشت ساز فکر میکردم. محلهمان لامصب پسرهای تکهای داشت یکی از یکی رشیدتر،خوش تیپتر، داف تر! مثل این الانیها نبودند که قدشان تا سرشانههای دختران باشد، ماشالله هزار ماشاءالله چشمم کف پایشان همه ورزشکار، همه قد یکی این هوا. فهمیدید چند هوا؟ آفرین ایییــــن هوا .
از مسائل حاشیهای به کنار من از سال دوم دبستان چادری شدم، جوان بودیم و جاهل، عشق رستگاری و بهشت برین در سر میپروراندیم و به هیچ چیز دیگر فکر نمیکردیم. مادرم طفلکی همیشه دلش میخواست ما رستگار شویم، یعنی خیلی بیش از حد دلش میخواست، این قدر که وقتی من پایم را توی دو تا کفشهایم کرده بودم و برای بار اول چادر پوشیدم و به مدرسه رفتم، میشد خوشحالی و برق چشمانش را دید، چیزی که هنوز بعد از این همه سال از یادم نرفته است، خلاصه چادر چاقچول میکردیم میرفتیم در انظار، آن زمان ها هم اینگونه نبود که با چادر کسی آرنج خودش هم حسابت نکند، اتفاقاً چشم و ابرویی میآمدند این پدرسوختهها که نگو. خیلی هم نگاه میکردند... چقدر لامصب بودم، تکهای بودم خیلی قبل ترها، نه الان، الان بدون آرایش مفت هم نمیارزم !
اما من هر بار که اینها را میدیدیم اخمی به اینها میکردم و به چشم آدمهای ناباب نگاهشان میکردم، با خودم میگفتم اینها که این قدر خیره میشوند و نگاه نگاه میکنند، دو زار نمیارزند، هیزهای بیشععععور، لابد زن بگیرند همش این و آن را نگاه میکنند ( زهرمار! ای نیش در رفتهگان تا بناگوش، آن زمان زن گرفتن مد بود، به عمهتان بخندید! ) خلاصه با خودم میگفتم اگر یک روزی بخواهم شوهر کنم طرف من نباید به هیچ کسی قبل از من نگاه هم کرده باشد چه برسد به نگاه نگاه !
گذشت، چادر عقبتر رفت و مقنعه هویداتر شد، دیدیم نه بابا از این خبرها هم نیست، طرف نگاه هم که میکند هیچ، تازه دلیلش هم این است که " آدم دستشویی هم که میرود به خیلی چیزها نگاه میکند، دختر که جای خود دارد! " و ما قانع شدیم که حق مسلم اینهاست، یه نگاه نگاه نگاه، نگــــــــــــــاه است دیگر بگذرا بکنند! بلکه او و خدایش با هم راضی باشد. به هر حال بندهی بیخطا که بنده نیست، جهنم و ضرر مرد باشد نگاه کند !
یک ذرهی دیگر گذشت، مقنعه به کل به کنار رفت ، شال و روسری و اینها مد شد، چادر هم بود، اما ول بود، دیدیم خب انگار نگاه نگاه هم کافی نیست ، دست و لب و دل و قلوه و بناگوش و پاچه و اینها هم آمده، گفتیم بابا همه اینطوری شدند ، عیبی ندارد که آدمها همه چیز را باید تجربه کنند، پسرند دیگر. ما با همینها هم خوشبخت میشویم تا کور شود هر آنکه نتواند دید! از جمله دشمنان اسلام و مسلمین !
باز هم گذشت، چادر که کلاً به قلمچی و مبتکران رفت، دیدیم نه بابا کار از این حرفها گذشته و ما انگار سرمان را عین خرس قطبی سفید در برف کرده بودیم و نمیدانسیم که دنیا از چه قرار بوده است، واژهای سه حرفی که زبانم قاصر از بیان آن هست هم به میان آمده و پسرها و اغلب دخترها چند تا چند تا دارند و نه محبتی است ، نه وفایی و نه صداقتی. ما هم باز با مشورت دوستانمان گفتیم خب همه این کارهاند دیگر ، فوقش شوهر ما پیش 10 نفر قبل از ما هم خوابیده باشد، مهم این است که ما نخوابیده باشیم و پاک باشیم ! مهم این است که بعد از اینکه با من باشد دیگر با کسی نخواهد بود، همه حال و هولش را کرده و مرد زندگیست، چشمش دنبال این و آن نیست.
باز هم گذشته تا رسیده است به اینجا، من برای خودم دافی شدهام، حریف میطلبم، این قدر درگیرم که هیچ وقت به روزهای اوجم برنمیگردم، چشمانم برق سابق را ندارد، موهایم میریزد، لاک و آرایشگاه و ... به کل از یادم رفته است، روزمرگیهای دیگران را ندارم، دنیایم را جدا کردهام و همه چیز را پذیرفتهام. دلم میخواست فرهنگی مثل فرهنگ غرب و مردمی مانند مردم آنها داشتیم، این قدر بافرهنگ که بپذیرند و مانند آنها باشند، یک رو، ساده مثل آنها، اما این مردم با خودشان هم درگیرند، نمیدانند چه میخواهند، هم به وقتش باغیرتند و مریم مقدس میخواهند و به وقت عشق و حال زلیخا! من همهی اینها را پذیرفتهتام و خودم را کنار کشیدهام. اما میدانید از چه میترسم؟ از اینکه آخرش مجبور شوم زن کسی شوم که دو سه تای دیگر را بیاورد و بگوید با اینها زندگی کن و من هم بگویم خب همه اینطورند و راحت تر از همیشه بپذیرم،چیزی شبیه فرهنگ اعراب، من از این همه تغییر دیگران و جامعه و تغییرات تشات گرفته از فرهنگ خود ساختهی ایرانی که نه غربیست و نه شرقیست میترسم و تنها برای فرار از ارزشهاست ، حالا به هر قیمتی، از این همه پذیرش سادهی این همه بیثباتی میترسم. میترسم روزی به جایی برسم که خودم و عقایدم را فدای عقاید دیگران کنم، چون جامعه اینگونه میطلبد .
پ.ن : من همیشه از پسرهای زیادی مذهبی بدم میآمد و مادرم همیشه میگفت: روزی عاشق کسی میشوی که کاملاً خلاف عقاید تو را دارد و آن قدر عاشقش میشوی که تمام بدیهایی که به چشمت میآید را میبخشی و میپذیریاش، آن طور که هست. من از این هم میترسم و در حال حاضر تنها ترس این روزهای من همین است. نه اینکه طرف مذهبی باشد با یک من ریش، نه، از خیلی جهات دیگر :)