انگار من تا عادت فیلم دیدنم را ترک نکنم عادت نوشتنم هم ترک نمیشود. چند روزیست فکر میکنم چه کسی این همه بدآموزری را یاد ما میدهد و بعد از جهان آخرت و برادری و برابری و اسلام و شعرهای قشنگ دیگر میگوید؟
راستش این سیزن 6 دسپردهوس وایوز را که میدیدم لینت بیچاره باز برای پنجمین بار حامله شد آن هم در سن 45 سالگی آن هم دوقلو آن هم وقتی پسر بزرگش در حال آماده شدن برای مراسم ازدواجش بود، لینت سر 4 بار باردار شدنش خیلی چیزها را از دست داده بود، شغلش، شهرتش، موفقیتش و خیلی چیزهای دیگر و این بار نیز در موقعیتی مشابه قرار گرفته بود. در تمام مدتی که ناراحت بود و دروغ چرا تا آخرین لحظهی سیزن 6 انتظار داشتم که از دهن یکی از اینها واژهی " سقط کردن " را بشنوم اما هرچه بیشتر میگذشت تنها این جملات را میشنیدم : " کودکان هدیههای الهی هستند " " خدا ما را خیلی دوست داشته که دوباره هدیهای به ما عطا کرده" "نباید ناراحت باشی، حتماً به خاطر کارهای خوبی که انجام دادهای خدا این دو هدیه را به ما داده است " و من هر دفعه نا امیدتر از قبل که چرا به جای تحمل این همه ناراحتی و غم و غصه از روش آسان و بیدردسر " سقط کردن" بچه استفاده نمیکنند؟؟
هدیه، هدیه! والا ما هر بار که فیلم یا سریال وطنی دیدیم، یک بار هم کلمهی "هدیه" را که نشنیدیم هیچ، طرف هیچ گاه بچهاش را نمیخواسته و بازیگر معلوم الحال تا خود اتاق سقط در زیرزمینهای تنگ و تاریک رفته است و با صدای فریاد و جیغ و هزار کوفت و زهر مار دیگر بچه را انداخته و لنگان لنگان هم از اتاق بیرون آمده! تازه اگر یک در هزار بچه را هم خواسته باشند هر بار هم سر دختر و پسر بودن بچه و اینکه چقدر عاجزانه دست به دعا بردهاند که فرزندشان دختر نشود جنگ و دعوا و خودزنی بوده است. اینکه همیشه بچه باید پسر باشد، دختر دردسر است، محافظت از دختر و پاک نگاه داشتن دختر – مبادا در آینده و در دوران جوانیاش کاری کند که موجب شرمساری خانوادهش شود – زحمت است، رنج است. پسر است که عصای دست پدر و مادر است. دختر همان بهتر که سقط شود !
یا مثلاً یاد دادن اینکه هیچ وقت حتی در کوچکترین چیزها دروغ نگویند حتی اگر به قیمت به زندان رفتنشان تمام شود، حالا اینجا در فیلم و سریالها تا تلفن زنگ میزند ، مادر/پدر: " بگو من خانه نیستم!"
خدا وکیلی در کدام کشور در کدام فیلم و سریالها میتوانید پیدا کنید که یک دختر تمام پسران را فریب میدهد و برعکس و در آخر هم خوشبختی از آن اوست ، یا اگر نباشد دلیل قانع کنندهای برای این کارها پیدا میشود.
هیچ کس نمیخواهد و نمی تواند ادعا کند که هیچ گناهی یا کار احمقانهای در اروپا و آمریکا و خیلی از کشورها انجام نمیشود ولی سوال من اینجاست، مردم احمق و جوگیر و عاری از قوهی شعور و ادراک ما باید از کجا بدآموزیها را از ذهنشان پاک کنند تا وقتی هر روز در ذهن آنها تزریق میشود؟ تا کی باید یاد بگیرند که آدم وقتی میمیرد و در کما میرود تازه حقایق را مییابد و بعد از بیرون آمدن از کما آدم میشود؟ یا تا کی باید بگویند که شهدا آدمهای خوبی بودهاند و به خاطر نماز و روزه هایی که گرفتند و کارهای خوبی که انجام دادند شهیده شدند و به بهشت رفتند؟؟ چرا نمیروند سراغ یک آدم زندهی خوب که رفتار و کردار خوبش سبب شود که علاوه بر احترامی که دیگران برایش قائل میشوند شاید به بهشت هم برود؟!
مردم ما از کجا باید یاد بگیرند که دروغ و خیانت و دورویی و زیرآب زنی و .. زشت است؟ که نباید در مواقع خیلی خیلی سخت حتی به آن فکر کنند و به عنوان یک راه گریز از آن استفاده کنند؟
هیچ کس نمیگوید که در سایر کشورها همه عاری از خطا هستند، اما حداقل سعی میکنند به هر نحوی که شده به مردم خود آموزش دهند، مردم ما از کجا یاد بگیرند؟ لابد از یکدیگر؟