پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۰

بـ ابـ ا نـ ان د ا د

انگار من تا عادت فیلم دیدنم را ترک نکنم عادت نوشتنم هم ترک نمی‏‏شود. چند روزی‏‏ست فکر می‏‏کنم چه کسی این همه بدآموزری را یاد ما می‏دهد و بعد از جهان آخرت و برادری و برابری و اسلام و شعرهای قشنگ دیگر می‏گوید؟

راستش این سیزن 6 دسپردهوس وایوز را که می‏دیدم لینت بیچاره باز برای پنجمین بار حامله شد آن هم در سن 45 سالگی آن هم دوقلو آن هم وقتی پسر بزرگش در حال آماده شدن برای مراسم ازدواجش بود، لینت سر 4 بار باردار شدنش خیلی چیزها را از دست داده بود، شغلش، شهرتش، موفقیتش و خیلی چیزهای دیگر و این بار نیز در موقعیتی مشابه قرار گرفته بود. در تمام مدتی که ناراحت بود و دروغ چرا تا آخرین لحظه‏ی سیزن 6 انتظار داشتم که از دهن یکی از اینها واژه‏ی " سقط کردن " را بشنوم اما هرچه بیشتر می‏گذشت تنها این جملات را می‏شنیدم : " کودکان هدیه‏های الهی هستند " " خدا ما را خیلی دوست داشته که دوباره هدیه‏ای به ما عطا کرده" "نباید ناراحت باشی، حتماً به خاطر کارهای خوبی که انجام داده‏ای خدا این دو هدیه را به ما داده است " و من هر دفعه نا امیدتر از قبل که چرا به جای تحمل این همه ناراحتی و غم و غصه از روش آسان و بی‏دردسر " سقط کردن" بچه استفاده نمی‏کنند؟؟

هدیه، هدیه! والا ما هر بار که فیلم یا سریال وطنی دیدیم، یک بار هم کلمه‏ی "هدیه" را که نشنیدیم هیچ، طرف هیچ گاه بچه‏اش را نمی‏خواسته و بازیگر معلوم الحال تا خود اتاق سقط در زیرزمین‏های تنگ و تاریک رفته است و با صدای فریاد و جیغ و هزار کوفت و زهر مار دیگر بچه را انداخته و لنگان لنگان هم از اتاق بیرون آمده! تازه اگر یک در هزار بچه را هم خواسته باشند هر بار هم سر دختر و پسر بودن بچه و اینکه چقدر عاجزانه دست به دعا برده‏اند که فرزندشان دختر نشود جنگ و دعوا و خودزنی بوده است. اینکه همیشه بچه باید پسر باشد، دختر دردسر است، محافظت از دختر و پاک نگاه داشتن دختر – مبادا در آینده و در دوران جوانی‏اش کاری کند که موجب شرمساری خانواده‏ش شود – زحمت است، رنج است. پسر است که عصای دست پدر و مادر است. دختر همان بهتر که سقط شود !

یا مثلاً یاد دادن اینکه هیچ وقت حتی در کوچکترین چیزها دروغ نگویند حتی اگر به قیمت به زندان رفتنشان تمام شود، حالا اینجا در فیلم و سریالها تا تلفن زنگ می‏زند ، مادر/پدر: " بگو من خانه نیستم!"

خدا وکیلی در کدام کشور در کدام فیلم و سریالها می‏توانید پیدا کنید که یک دختر تمام پسران را فریب میدهد و برعکس و در آخر هم خوشبختی از آن اوست ، یا اگر نباشد دلیل قانع کننده‏ای برای این کارها پیدا می‏شود.

هیچ کس نمی‏خواهد و نمی تواند ادعا کند که هیچ گناهی یا کار احمقانه‏ای در اروپا و آمریکا و خیلی از کشورها انجام نمی‏شود ولی سوال من اینجاست، مردم احمق و جوگیر و عاری از قوه‏ی شعور و ادراک ما باید از کجا بدآموزیها را از ذهنشان پاک کنند تا وقتی هر روز در ذهن آنها تزریق می‏شود؟ تا کی باید یاد بگیرند که آدم وقتی می‏میرد و در کما می‏رود تازه حقایق را می‏یابد و بعد از بیرون آمدن از کما آدم می‏شود؟ یا تا کی باید بگویند که شهدا آدمهای خوبی بوده‏اند و به خاطر نماز و روزه هایی که گرفتند و کارهای خوبی که انجام دادند شهیده شدند و به بهشت رفتند؟؟ چرا نمی‏روند سراغ یک آدم زنده‏ی خوب که رفتار و کردار خوبش سبب شود که علاوه بر احترامی که دیگران برایش قائل می‏شوند شاید به بهشت هم برود؟!

مردم ما از کجا باید یاد بگیرند که دروغ و خیانت و دورویی و زیرآب زنی و .. زشت است؟ که نباید در مواقع خیلی خیلی سخت حتی به آن فکر کنند و به عنوان یک راه گریز از آن استفاده کنند؟

هیچ کس نمی‏گوید که در سایر کشورها همه عاری از خطا هستند، اما حداقل سعی می‏کنند به هر نحوی که شده به مردم خود آموزش دهند، مردم ما از کجا یاد بگیرند؟ لابد از یکدیگر؟