جمعه، تیر ۰۹، ۱۳۹۱

Twilight dialog 3



Edward Cullen: I'm gonna take you to my place tomorrow.
Isabella Swan: Thanks... Er, wait, like with your family?
Edward Cullen: Yeah.
Isabella Swan: W-what if they don't like me?
Edward Cullen: So you're worried, not because you'll be in a house full of vampires, but because you think they won't approve of you?
[laughs]
Isabella Swan: [unsmiling] I'm glad I amuse you.

ادوارد: قراره فردا تو رو به خونه‌مون ببرم.
بلا: ممنون ... صبر کن، مثلاً با خانواده‌ت؟
ادوارد: بله
بلا: اگر از من خوششون نیاد چی؟
ادوارد: پس تو نگرانی، نه به خاطر اینکه قراره تو یه خونه‌ی پر از خون آشام باشی، اما به این خاطر که فکر میکنی اونا تو رو قبول نمی‌کنند؟ ( ادوارد از این حرف خنده‌ش می‌گیره)
بلا: خوشحالم که متحیرت میکنم.

پنجشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۹۱

Twilight dialog 2

undefined


Isabella Swan:  About three things I was absolutely positive. First, Edward was a vampire. Second, there was a part of him, and I didn't know how dominant that part might be, that thirsted for my blood. And third, I was unconditionally and irrevocably in love with him.

بلا: در رابطه با 3 چیز من کاملاً مثبت بودم ، اول ، ادوارد یه خون آشام بود. دوم، بخشی از وجودش، و من نمی‌دونستم تا چه اندازه اون بخش می‌تونه غالب باشه، تشنه‌ی آشامیدن خون من بود. و سوم، من بی هیچ قید و شرطی و به صورت برگشت ناپذیری عاشقش شده بودم.



Twilight Dialog


Isabella Swan: Did you follow me? 
Edward Cullen: I... I feel very protective of you. 
Isabella Swan: So you followed me. 
Edward Cullen: I was trying to keep a distance unless you needed my help and then I heard what those low-lives were thinking. 
Isabella Swan: Wait. You say you heard what they were thinking? 
Isabella Swan: So what you... you read minds? 
Edward Cullen: I can read every mind in this room apart from yours. There's... Money. Sex. Money. Sex. Cat... And then you, nothing. That's very frustrating. 
Isabella Swan: Is there something wrong with me? 
Edward Cullen: See... I tell you I can read minds and you think there's something wrong with you?




بلا : منو تعقیب می‌کردی؟
ادوارد: من .. من احساس میکنم باید مواظبت باشم
بلا: پس تعقیبم می‌کردی
ادوارد: سعی می‌کردم ازت فاصله داشته باشم مگر اینکه به کمکم احتیاج پیدا کنی و بعدش چیزهایی که اون عوضی‌ها درباره‌ش فکر میکردند و شنیدم
بلا: صبر کن، تو گفتی چیزهایی که اونا درباره‌ش فکر میکردن رو شنیدی؟
بلا: خب تو چی هستی؟  تو ذهن دیگران رو می‌خونی؟
ادوارد: من می‌تونم ذهن تمام کسانی که در این اتاق هستند رو بخونم، بجز ذهن تو .. ببین ( ادوارد به تک تک آدمها اشاره می‌کنه) پول- سکس- پول- سکس- گربه ........ اما تو .. هیچی! و این خیلی ناامید کننده‌ست.
بلا: یعنی من مشکلی دارم؟
ادوارد: می‌بینی، من بهت میگم می‌تونم ذهن دیگران رو بخونم و تو فکر میکنی، تو غیرعادی هستی ( مشکل از توست)!

یکشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۹۱

نترس

هچ وقت اجازه ندهید فرد یا عده‌ای تمام زحمتی که در تمام این مدت کشیده‌اید را با حماقت خود نابود کرده یا کم ارزش جلوه دهند

می‌خواهد فراموشی باشد یا فراهم کردن موقعیت عشق بازی هرچه بیشتر دیگران !

پنجشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۹۱

کمبود شوهر و تغییر عقاید الهی

undefined

در ره منزل مجنون که خطرها ست در آن 

شرط اول قدم آن است که سکسی باشی !


لسان الغیب در عصر معاصر

Getting Old


این گرد پیری نیست که میشینه رو صورت بعضیا
گرد پدر سوخته‌گریه !

شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۱

Some pray to God for help !!!!

For the first time in my life plz help me God. How can you be this much cruel to me all the time?

Come on . I no longer believe in you anymore. sorry but I can't believe in something which does not exist at all.  

 Come and help me ... show me how strong you are  .............. you are the only one who can !

Who really can !