جمعه، آذر ۱۲، ۱۳۸۹

چگونه شرح دهم لحظه لحظه‏ی خود را .. برای این همه ناباور ِ عشوه پرست؟

 موقعیت : مخابرات تهران یکی از مناطق، یک ماه قبل

برای یک تجربه‏ی کاری به این شرکت معلوم‏الحال رفته بودیم که هر بار هم که از آسانسورش استفاده می‏کردیم، قلب و عروق و تمام مخلفاتش همراه با فشارمان در همان کف آسانسور می‏ماند و تا یک ربع حالت تهوع داشتیم! حالا از این مسائل گذشته آنجا یک سرپرستی داشتیم از روز اول از در که وارد شدم گفت بیا اینجا نزدیک بنشین ، آنجا دور است، ما هم رفتیم نزدیک گفتیم لابد نزدیک بنشینیم یک امتیاز مثبتی چیزی برایمان محسوب می‏شود و همراه با درج در سوابق کاری‏مان حقوقمان تصاعدی بالا میرود! کلاً طرف از اینهایی بود که لنگهایش تا به آن روز شلوار لی به خودش ندیده و قدش متوسط رو به پائین یعنی همان مایل به کوتاه ( اصلاً بخت من را با این قد کوتاه‏ها و کچل‏ها گره زده‏اند، خدایا بیا مرا کچل کن، من میروم مو می‏کارم اما عوضش یک آدم قد بلند بگذار در این مسیر زندگی ما، کچل شدیم به قرآن با این بساط ِ هر دم بیل ! ) شلوار پارچه‏ای پوشیده بود، زیاد هم بد نبود اما لپ کلام اوسکل بود دیگر، از بخت همیشه خوب من نیمه کچل هم بود ( فکر کنم خدا درسیر تکاملی بخت من کم کم مو روی سر این خاطر خواهان کور و کچلم می‏آورد، انشاءالله تا 60 سالکی به کیس دلخواهم رسیده و به 50 گدا از سر خوشحالی بریانی میدهم! ) بگذریم که ته لهجه‏ی آذری هم داشت و یک لباس بنفش ِ محکم هم پوشیده بود ! سنش هم 30 اینها دیگر می‏خورد. خلاصه خود کیس ازدواج و زندگی مشترک بود !!!

انگار چون دیگر کور و کچلان عزیز در همان نگاه اول یک دل نه صد دل خاطر خواهم شده بود و دُم دار ! بیا اینجا و این خانم  با من می‏آیند و سوال بپرس و جواب بده و  از اینهایی که مرا وصل کرده بود به دمب خود و هرجا میرفتم می‏آمد، انگار پست سوپروایزری‏ و وجدان کاری‏اش یک جا قلمبه شده بود و باید فکری به حالش میکرد ! به هر حال گذشت تا به جایی رسید که می‏خواست ابراز علاقه‏اش را به غایت به ما نشان دهد و همه چیز را تمام کرده و بله گرفته و من از بخت باز شده‏ام و خوشحالی و خوشبختی شکر ایزد به جای آورم!!!! ما هم متعجب که این دیگر چه رویی دارد این همه اخم و تَخم و محل سگ ندادن را دیده و باز دم تکان میدهد بدبخت! عشق است دیگر کور و کچل و زشت و زیبا نمی‏شناسد . حالا بین خودمان بماند این تنها فردی بود که آنجا دخترها برایش غش و ضعف میکردند، از همین جا نهایت خاک بر سرتان را به تمام دختران شیفته‏ی او اعلام میکنم، باشد که فرد مذکور به زیر گل رفته و من لااقل تا آخر عمرم دیگر ریخت نحسش را حتی به خواب هم نبینم!

مثل همیشه دمبش به دمب ما وصل بود و هرکجا که می‏رفتیم این هم می‏آمد که یک جا کار مردانه‏ای پیش آمد، این فرد مذکور با آن شلوار پارچه‏ایه توصیف شده‏اش دو جیب داشت به چه گندگی تازه جیب پیراهنش هم بود برای قرار دادن موبایلش در آن، خلاصه یکهو دیدیم یک عشوه‏ی شتری آمده و از من همی درخواست کرد که موبایلش را به همراه دفتر دستکش که دستش بود برایش نگه دارم تا او آن کار مردانه را انجام دهد! (کار مردانه هم منظور کار شبکه مردانه است منحرفان عزیز !! ) خلاصه که دیگر با همان عشوه و دادن موبایلش دست من، من به ته ِ عشق و علاقه‏ی او پی برده و از فردا دیگر سر کار نرفتم!

دوستی می‏گفت : افرادی که همدیگر را بیش از اندازه دوست دارند و احساس خاصی به یکدیگر داردند، بی‏وفایی و خیانت و هر جنباندن سر و گوشی را حتی از دورترین فاصله‏ها نسبت به یکدیگر احساس می‏کنند. در واقع دوستانم را نصیحت می‏کرد که اگر دوست پسرتان یا عشقتان به شما تهمت میزند یا روابطش را با شما کمرنگ میکند دلیلش این است که ته وجودش همچین حس ِ خیانتی نسبت به شما را احساس کرده است که درست هم می‏باشد! من آن زمان نمی‏فهمیدم چه می‏گوید چون تا آن زمان نه عاشق کسی بودم نه کسی را دوست داشتم.

اما با تمام این تفاسیر در طول مدتی که شخص معلوم الحال برایم عشوه شتری می‏آمد و در تمام آن لحظات تنها به یاد حرف این دوستمان  با خود فکر میکردم که یعنی الان اگر کسی مرا دوست داشت یا عاشقم بود به ته احساسش ، عشوه‏های شتری این مردک منتقل می شد یا نه !