برای یک تجربهی کاری به این شرکت معلومالحال رفته بودیم که هر بار هم که از آسانسورش استفاده میکردیم، قلب و عروق و تمام مخلفاتش همراه با فشارمان در همان کف آسانسور میماند و تا یک ربع حالت تهوع داشتیم! حالا از این مسائل گذشته آنجا یک سرپرستی داشتیم از روز اول از در که وارد شدم گفت بیا اینجا نزدیک بنشین ، آنجا دور است، ما هم رفتیم نزدیک گفتیم لابد نزدیک بنشینیم یک امتیاز مثبتی چیزی برایمان محسوب میشود و همراه با درج در سوابق کاریمان حقوقمان تصاعدی بالا میرود! کلاً طرف از اینهایی بود که لنگهایش تا به آن روز شلوار لی به خودش ندیده و قدش متوسط رو به پائین یعنی همان مایل به کوتاه ( اصلاً بخت من را با این قد کوتاهها و کچلها گره زدهاند، خدایا بیا مرا کچل کن، من میروم مو میکارم اما عوضش یک آدم قد بلند بگذار در این مسیر زندگی ما، کچل شدیم به قرآن با این بساط ِ هر دم بیل ! ) شلوار پارچهای پوشیده بود، زیاد هم بد نبود اما لپ کلام اوسکل بود دیگر، از بخت همیشه خوب من نیمه کچل هم بود ( فکر کنم خدا درسیر تکاملی بخت من کم کم مو روی سر این خاطر خواهان کور و کچلم میآورد، انشاءالله تا 60 سالکی به کیس دلخواهم رسیده و به 50 گدا از سر خوشحالی بریانی میدهم! ) بگذریم که ته لهجهی آذری هم داشت و یک لباس بنفش ِ محکم هم پوشیده بود ! سنش هم 30 اینها دیگر میخورد. خلاصه خود کیس ازدواج و زندگی مشترک بود !!!
انگار چون دیگر کور و کچلان عزیز در همان نگاه اول یک دل نه صد دل خاطر خواهم شده بود و دُم دار ! بیا اینجا و این خانم با من میآیند و سوال بپرس و جواب بده و از اینهایی که مرا وصل کرده بود به دمب خود و هرجا میرفتم میآمد، انگار پست سوپروایزری و وجدان کاریاش یک جا قلمبه شده بود و باید فکری به حالش میکرد ! به هر حال گذشت تا به جایی رسید که میخواست ابراز علاقهاش را به غایت به ما نشان دهد و همه چیز را تمام کرده و بله گرفته و من از بخت باز شدهام و خوشحالی و خوشبختی شکر ایزد به جای آورم!!!! ما هم متعجب که این دیگر چه رویی دارد این همه اخم و تَخم و محل سگ ندادن را دیده و باز دم تکان میدهد بدبخت! عشق است دیگر کور و کچل و زشت و زیبا نمیشناسد . حالا بین خودمان بماند این تنها فردی بود که آنجا دخترها برایش غش و ضعف میکردند، از همین جا نهایت خاک بر سرتان را به تمام دختران شیفتهی او اعلام میکنم، باشد که فرد مذکور به زیر گل رفته و من لااقل تا آخر عمرم دیگر ریخت نحسش را حتی به خواب هم نبینم!
مثل همیشه دمبش به دمب ما وصل بود و هرکجا که میرفتیم این هم میآمد که یک جا کار مردانهای پیش آمد، این فرد مذکور با آن شلوار پارچهایه توصیف شدهاش دو جیب داشت به چه گندگی تازه جیب پیراهنش هم بود برای قرار دادن موبایلش در آن، خلاصه یکهو دیدیم یک عشوهی شتری آمده و از من همی درخواست کرد که موبایلش را به همراه دفتر دستکش که دستش بود برایش نگه دارم تا او آن کار مردانه را انجام دهد! (کار مردانه هم منظور کار شبکه مردانه است منحرفان عزیز !! ) خلاصه که دیگر با همان عشوه و دادن موبایلش دست من، من به ته ِ عشق و علاقهی او پی برده و از فردا دیگر سر کار نرفتم!
دوستی میگفت : افرادی که همدیگر را بیش از اندازه دوست دارند و احساس خاصی به یکدیگر داردند، بیوفایی و خیانت و هر جنباندن سر و گوشی را حتی از دورترین فاصلهها نسبت به یکدیگر احساس میکنند. در واقع دوستانم را نصیحت میکرد که اگر دوست پسرتان یا عشقتان به شما تهمت میزند یا روابطش را با شما کمرنگ میکند دلیلش این است که ته وجودش همچین حس ِ خیانتی نسبت به شما را احساس کرده است که درست هم میباشد! من آن زمان نمیفهمیدم چه میگوید چون تا آن زمان نه عاشق کسی بودم نه کسی را دوست داشتم.
اما با تمام این تفاسیر در طول مدتی که شخص معلوم الحال برایم عشوه شتری میآمد و در تمام آن لحظات تنها به یاد حرف این دوستمان با خود فکر میکردم که یعنی الان اگر کسی مرا دوست داشت یا عاشقم بود به ته احساسش ، عشوههای شتری این مردک منتقل می شد یا نه !