جمعه، آذر ۱۲، ۱۳۸۹

منطق خرکی !

مکالمه‏ی دو نفر : 

_ من از چادری‏ها اصلاً خوشم نمی‏آید ، آخرین کاری که در دنیا کنم همین است که با یک دختر چادری قرار بگذارم !

 + من چادری نیستم اما بعضی اوقات چادر هم سر می‏کنم.

_ چادر اصلاً توهین به پسر است

 + توهین یعنی وقتی مانتوی تنگ بپوشی وجب به وجب،قدم از قدم که بر می‏داری ترکش تکه‏های زشت دیگران آبکشت کند ! چادر می‏پوشم که شال بلند و مانتوی گشاد نپوشم، که احساس امنیت کنم وقتی همه با نگاه‏هایشان می‏خواهند درسته قورتت دهند یا برایت بوق می‏زنند که سوار ماشینت کنند!

_ اتفاقاً ما یک دوست داشتیم می‏گفت دختره چادری بوده ، به این روش خودش را خوب نشان میداده اما در اصل عوضی بوده، فقط می‏خواسته اعتماد پسرها را جلب کند و چه‏ها کند !!!

+ خیلی خب غلط کردم، من همان فشن و خشن می‏مانم !

_ زمانه‏ی بدی شده، دخترها و پسرها این قدر بد شده‏اند، دوست ما یک جی اف ای داشت که بعد از یک سال تازه فهمید طرف چه جور آدمی بوده. خیلی زمانه‏ی بدی شده!

+ من اصلاً گونی ِ دکلته تنم میکنم، خوب شد؟ راضی شدی؟!

............

من که بیست و چند سالی‏ست ادعای فلسفه بافی‏ام می‏شود، در مقابل این فلسفه و منطق‏های خرکی تا خرخره کم می‏آورم ! شما بگوئید در زمانه‏ای که همه بد شده‏اند و جای هیچ اعتمادی نیست، باید رفت مرد آیا بهتر نیست؟!