شنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۹

بی‏دغدغه

بعد از یک هفته یک دفعه از خواب بیدار می‏شود، همان طور کورمال کورمال راه می‏رود ، سرش را داخل آب می‏کند و بیرون می‏آورد.

دوست دارد چشمانش را باز کند و ببیند اما فطرت و شرایطش اجازه‏ نمی‏دهد. هر چقدر دست بر روی چشمانش می‏کشد، تقلا می‏کند چشمان بسته‏اش باز نمی‏شود، دوباره چرتی می‏زند و بیدار می‏شود و تلاشی برای باز شدن چشمانش .. بی فایده است،

نای بیدار ماندن را ندارد، خودش را به سنگهای سرد می‏رساند و دوباره می‏خوابد، انگار نه انگار که شاید به دنبال کشف چیزی تقلای باز شدن چشمانش را داشته است ،

می‏خوابد ؛ نه انگار غمی دارد نه غصه‏ای نه هیچ دغدغه‏ی دیگری ... گاهی به او حسودی‏ام میشود.

 

باید تا دو ماه دیگر بخوابد ... خواب زمستانی‏اش در نیمه مانده است ...