بعد از یک هفته یک دفعه از خواب بیدار میشود، همان طور کورمال کورمال راه میرود ، سرش را داخل آب میکند و بیرون میآورد.
دوست دارد چشمانش را باز کند و ببیند اما فطرت و شرایطش اجازه نمیدهد. هر چقدر دست بر روی چشمانش میکشد، تقلا میکند چشمان بستهاش باز نمیشود، دوباره چرتی میزند و بیدار میشود و تلاشی برای باز شدن چشمانش .. بی فایده است،
نای بیدار ماندن را ندارد، خودش را به سنگهای سرد میرساند و دوباره میخوابد، انگار نه انگار که شاید به دنبال کشف چیزی تقلای باز شدن چشمانش را داشته است ،
میخوابد ؛ نه انگار غمی دارد نه غصهای نه هیچ دغدغهی دیگری ... گاهی به او حسودیام میشود.
باید تا دو ماه دیگر بخوابد ... خواب زمستانیاش در نیمه مانده است ...