شنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۰
عنهای طبیعی !!!!!!!!!
WH Question
شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۰
تفاوت از زمین تا آسمان است !
چهارشنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۰
به شرط ِ?!
تا آنجایی که خودم را میشناسم آن قدرها با پسری نبودهام، سر جمع 4 ماه بوده باشم شاهکار کردهام، کلاً از اول حس خوبی به این قشر نداشتهام و ندارم! اما خیلی خوب میشناسمشان، نه تجربهی همکارم را دارم که از یک قدمی پسری را ببیند زیر و زبرش را بیرون میکشد، نه دیگرانی که هر سه یا چهار ماه با یکی بودهاند و بعد سریع به این نتیجه رسیدهاند که یا خیلی متفاوتند و یا بهم نمیخورند و نفر بعدی. اما برای شناختن شما نه با شما بودن لازم است نه تجربه نه مهارت نه هیچ چیز دیگر، این قدر قابل پیش بینی هستید که حتی نیاز به امتحان کردن شما هم نباشد !
از لفظ مخاطب خاص استفاده میکنم برای نوشتهام چون مخاطبم، خاص است ، گرچه همهی جنس ذکور باشد.
همانطور که هیچ گربهای برای رضای خدا موش نمیگیرد، هیچ پسری هم برای رضای خدا دختری را دوست ندارد، حالا رضای خدا بماند، گاهی وقتها شک میکنم که برای دل خودش هم دوست داشته باشد، به دخترهایی که با آنها بودهاید فکر کردهاید؟ حتی مزخرفتترین آنها، اگر واقعاً شما را دوست داشته باشند، فقط برای خودتان دوستتان دارند، دوست داشتنشان هیچ پیش شرط و قانون و تبصرهای ندارد، هیچ بندی ندارد، هیچ دلیل زیرکانهای ندارد. حتی اگر بفهمند شما دوستشان ندارید آن قدر کنار شما میماند، آن قدر روی فکر و البته مخ شما کار میکنند! تا اعتماد شما را جلب کنند، تا شاید دری به تخته خورد و شما هم علاقهمند شدید، دیده شده حتی عدهای در این گونه روابط به جایی میرسند که به ظهور معجزه هم معتقد میشوند، میخواهد نتیجهای داشه باشد یا نه، اعتقد آنها راسخ است ! خودمانی بگویم زورشان را میزنند اگر شد که خوشبختی ابدی را برای خود تجسم میکنند و اگر نشد هم که یک دورهای زار زار گریه و اشک و ناله و دپسردگی مزمن و بعد هم میگویند :" گور پدرش لیاقتم را نداشت" و قضیه برایشان تمام میشود ! در واقع به نحوی که نه سیخ بسوزد نه کباب خودشان را دلداری میدهند و به دنبال جلب اعتماد کیس بعدی میگردند!
اما نکتهی قابل توجه اینجاست که پسرها نه ، اهل این حرفها نیستند، شاید شما را خیلی هم بخواهند اما به جای اینکه با شما باشند و شما را بشناسند یا شکهایشان را برطرف کنند یا اصلاً بفهمند شما هم همان حس را نسبت به آنها دارید یا خیر ، شما را ول میکنند، در جایی که تکنولوژیاش باشد ترجیح میدهند از دوربین شما را زیر نظر بگیرند تا بفهمند، یا اگر تکنولوژیاش نباشد از دوستان و رابطهایشان آمار بگیرند. از اینها بدتر عشق و علاقهشان قرضیست، شرطیست، شروطیست! اگر زن من میشوی بسم الله، اگر نه من وقتم را بیخود تلف نکنم، از سن و سال من گذشته و بروم سراغ کیسی که اهل ازدواج باشد ! یا در دوستی میگویند اگر اهل فلان هستی بسم الله در غیر این صورت عشق و علاقه من به تو در همین لحظه به پایان میرسد، خدافس من میروم سراغ کیس اهل حال !
زمانه برعکس شده،به نسبت هم که بگیریم، پسرها بدتر شدهاند و باز هم پسرها شک میکنند! پسرها برای شناختن! روابط موازی داشتهاند و آنها خود را اصلح میدانند که ابتدا اعتماد پیدا کنند! شوهر برای ما کم شده ما میترشیم، ما انگشت نمای این و آن میشویم، آنها پیش شرط ِ دوست داشتن میگذارند که من وقت دوستی و این مسخره بازیها را ندارم و قص علی هذا !
من عشق و علاقهی شرطی قشر شما را نمیفهمم، خودتان میفهمید؟ اگر میفهمید مترجمان خوبی خواهید شد !!!
پنجشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۹۰
نخوردیم نون گندم اما دیدیم روی بازوهای مردم !!!
زمان دانشگاه زمانی که کلاسها پشت سر هم بود بعضی وقتها در خوابگاه میماندیم. هیچ وقت یادم نمیرود ، یکی از هم دانشکدهایها بود که همیشه خودش را در اتاق ما پلاس میکرد و ما هم مجبور به تحمل او بودیم. دختر بدی نبود . از این دخترهایی بود که بازوهایشان پر از جوش بود. دست خودش هم نبود، جوش زدن بازوهایش را میگویم اما فهمیدن آن توسط ما چرا، دست خودش بود! ما این را از همان روز اول فهمیدیم چون این دوست ما عادت داشت لباسهای آستین حلقهای بپوشید، فکر کن، با همان بازوهای خوشگلش، حالا آن همه زیبایی به کنار، از بحث اعتماد به نفس و غیره هم که بگذریم ایشان همیشه در حال ترکاندن آن جوشها یا خاراندن و خلاصه ور رفتن با جوشهای معلوم الحال بود. یک لحظه فکر کنید چه صحنههای جالب و فراموش نشدنیای را را تماشا میکردیم، صحنههایی که باخواندنش هم احتمالاً همه حتی با حالت صورت خود هم چندشناک بودنش را گواهی میدهند!
بگذریم... چون دختر خوبی بود ، دوست داشت خوبیاش را به دیگران نشان دهد، به هم اتاقیهایش و حتی سایر اتاقهای دیگر، همیشه هم خروار خروار میوه در کیفش داشت و برای دیگران پوست میکند، به همه هم تعارف میزد و همه مجبور بودند که بخورند، چون در غیر این صورت با دستهای خودش در حلق دیگران میچپاند، آن هم به زور، خوبیست دیگر وقت و زمان و تمیزی و غیره نمیشناسد. به زور فرو میشود در حلق و چش و چال شما ! اما من همیشه زمانی که در حال پوست کندن میوهها بود. مخصوصاً کیوی و پرتقال و میوههای آب دار، تنها به فکر دو دقیقه قبلش بودم که دستهایش روی بازوهایش بوده است و یادآوری آن همه صحنههای ایش دار! فکر میکنم به این کار معتاد شده بود، مخصوصاً تا وقتی که لباسهای دوست داشتنیاش را میپوشید و خودش و دیگران حض معنوی میبردند!
از همهی اینها که بگذریم، تمام مدتی که چه در خوابگاه و چه در محوطهی دانشگاه مجبور به دیدن او بودم، تمام عزم خود را جزم میکردم که از زیر دست دادن با اون در بروم و اگر به ناچار مشمول محبتهایش میشدم، دور از چشم خودش و دیگران ، یک جا همه را روانهی سطل زبالهها میکردم.
هنوز که هنوز است بعد از 6 سال و اندی ، هیچ وقت نفهمیدم چرا تا آن اندازه لباس آستین حلقهای را به لباسی که لااقل بازوهایش را بپوشاند ترجیح میداد، شاید هم این موضوع ارتباط مستقیمی با نامنظم بودن همیشگی موهایش و شلختگی بیش از اندازهی خودش داشت اما بعد از گذشت این همه سال باز هم به ندرت با کسی دست میدهم و هرگز از کسی میوهی پوس کنده قبول نمیکنم یا اگر قبول کنم ترجیح میدم اول بازوهای او را دیده باشم !!!چهارشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۹۰
سازش
بچه بودم از همان بچگی در اوج نادانی هم به مسائل مهم و سرنوشت ساز فکر میکردم. محلهمان لامصب پسرهای تکهای داشت یکی از یکی رشیدتر،خوش تیپتر، داف تر! مثل این الانیها نبودند که قدشان تا سرشانههای دختران باشد، ماشالله هزار ماشاءالله چشمم کف پایشان همه ورزشکار، همه قد یکی این هوا. فهمیدید چند هوا؟ آفرین ایییــــن هوا .
از مسائل حاشیهای به کنار من از سال دوم دبستان چادری شدم، جوان بودیم و جاهل، عشق رستگاری و بهشت برین در سر میپروراندیم و به هیچ چیز دیگر فکر نمیکردیم. مادرم طفلکی همیشه دلش میخواست ما رستگار شویم، یعنی خیلی بیش از حد دلش میخواست، این قدر که وقتی من پایم را توی دو تا کفشهایم کرده بودم و برای بار اول چادر پوشیدم و به مدرسه رفتم، میشد خوشحالی و برق چشمانش را دید، چیزی که هنوز بعد از این همه سال از یادم نرفته است، خلاصه چادر چاقچول میکردیم میرفتیم در انظار، آن زمان ها هم اینگونه نبود که با چادر کسی آرنج خودش هم حسابت نکند، اتفاقاً چشم و ابرویی میآمدند این پدرسوختهها که نگو. خیلی هم نگاه میکردند... چقدر لامصب بودم، تکهای بودم خیلی قبل ترها، نه الان، الان بدون آرایش مفت هم نمیارزم !
اما من هر بار که اینها را میدیدیم اخمی به اینها میکردم و به چشم آدمهای ناباب نگاهشان میکردم، با خودم میگفتم اینها که این قدر خیره میشوند و نگاه نگاه میکنند، دو زار نمیارزند، هیزهای بیشععععور، لابد زن بگیرند همش این و آن را نگاه میکنند ( زهرمار! ای نیش در رفتهگان تا بناگوش، آن زمان زن گرفتن مد بود، به عمهتان بخندید! ) خلاصه با خودم میگفتم اگر یک روزی بخواهم شوهر کنم طرف من نباید به هیچ کسی قبل از من نگاه هم کرده باشد چه برسد به نگاه نگاه !
گذشت، چادر عقبتر رفت و مقنعه هویداتر شد، دیدیم نه بابا از این خبرها هم نیست، طرف نگاه هم که میکند هیچ، تازه دلیلش هم این است که " آدم دستشویی هم که میرود به خیلی چیزها نگاه میکند، دختر که جای خود دارد! " و ما قانع شدیم که حق مسلم اینهاست، یه نگاه نگاه نگاه، نگــــــــــــــاه است دیگر بگذرا بکنند! بلکه او و خدایش با هم راضی باشد. به هر حال بندهی بیخطا که بنده نیست، جهنم و ضرر مرد باشد نگاه کند !
یک ذرهی دیگر گذشت، مقنعه به کل به کنار رفت ، شال و روسری و اینها مد شد، چادر هم بود، اما ول بود، دیدیم خب انگار نگاه نگاه هم کافی نیست ، دست و لب و دل و قلوه و بناگوش و پاچه و اینها هم آمده، گفتیم بابا همه اینطوری شدند ، عیبی ندارد که آدمها همه چیز را باید تجربه کنند، پسرند دیگر. ما با همینها هم خوشبخت میشویم تا کور شود هر آنکه نتواند دید! از جمله دشمنان اسلام و مسلمین !
باز هم گذشت، چادر که کلاً به قلمچی و مبتکران رفت، دیدیم نه بابا کار از این حرفها گذشته و ما انگار سرمان را عین خرس قطبی سفید در برف کرده بودیم و نمیدانسیم که دنیا از چه قرار بوده است، واژهای سه حرفی که زبانم قاصر از بیان آن هست هم به میان آمده و پسرها و اغلب دخترها چند تا چند تا دارند و نه محبتی است ، نه وفایی و نه صداقتی. ما هم باز با مشورت دوستانمان گفتیم خب همه این کارهاند دیگر ، فوقش شوهر ما پیش 10 نفر قبل از ما هم خوابیده باشد، مهم این است که ما نخوابیده باشیم و پاک باشیم ! مهم این است که بعد از اینکه با من باشد دیگر با کسی نخواهد بود، همه حال و هولش را کرده و مرد زندگیست، چشمش دنبال این و آن نیست.
باز هم گذشته تا رسیده است به اینجا، من برای خودم دافی شدهام، حریف میطلبم، این قدر درگیرم که هیچ وقت به روزهای اوجم برنمیگردم، چشمانم برق سابق را ندارد، موهایم میریزد، لاک و آرایشگاه و ... به کل از یادم رفته است، روزمرگیهای دیگران را ندارم، دنیایم را جدا کردهام و همه چیز را پذیرفتهام. دلم میخواست فرهنگی مثل فرهنگ غرب و مردمی مانند مردم آنها داشتیم، این قدر بافرهنگ که بپذیرند و مانند آنها باشند، یک رو، ساده مثل آنها، اما این مردم با خودشان هم درگیرند، نمیدانند چه میخواهند، هم به وقتش باغیرتند و مریم مقدس میخواهند و به وقت عشق و حال زلیخا! من همهی اینها را پذیرفتهتام و خودم را کنار کشیدهام. اما میدانید از چه میترسم؟ از اینکه آخرش مجبور شوم زن کسی شوم که دو سه تای دیگر را بیاورد و بگوید با اینها زندگی کن و من هم بگویم خب همه اینطورند و راحت تر از همیشه بپذیرم،چیزی شبیه فرهنگ اعراب، من از این همه تغییر دیگران و جامعه و تغییرات تشات گرفته از فرهنگ خود ساختهی ایرانی که نه غربیست و نه شرقیست میترسم و تنها برای فرار از ارزشهاست ، حالا به هر قیمتی، از این همه پذیرش سادهی این همه بیثباتی میترسم. میترسم روزی به جایی برسم که خودم و عقایدم را فدای عقاید دیگران کنم، چون جامعه اینگونه میطلبد .
پ.ن : من همیشه از پسرهای زیادی مذهبی بدم میآمد و مادرم همیشه میگفت: روزی عاشق کسی میشوی که کاملاً خلاف عقاید تو را دارد و آن قدر عاشقش میشوی که تمام بدیهایی که به چشمت میآید را میبخشی و میپذیریاش، آن طور که هست. من از این هم میترسم و در حال حاضر تنها ترس این روزهای من همین است. نه اینکه طرف مذهبی باشد با یک من ریش، نه، از خیلی جهات دیگر :)