شنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۹

روده‏ی راست در شکم دیگرانم آرزوست !!

مکان : آرایشگاه ِ اینوری (نه عزیز من اینوری اون که اونوریه، من گفتم اینوری، آها یه کم راست، خودشه ! )

شرکت کنندگان : خواهرم، من، دختر دائی‏ام، با حضور افتخاری ِ شیرین خانوم !

.............

سکانس اول : دو روز قبل از رفتن من، آرایشگاه اینوری

خواهرم : روسری‏اش را داخل آرایشگاه اینوری درمی‏آورد، به منظور کوتاهی موی سر

شیرین خانوم : چه موهای قشنگی داری، هزار ماشاءلله ، موی لَخت خیلی خیلی بهت میاد، امتحان کن حتماً

خواهرم : از ذوق مرگی خشکش زده، قادر به صحبت نمی‏باشد، اشک در چشمانش دایره زده و مصمم است سر مادرم را بخورد تا موهایش را لـَخت کند !

موقعیت موهای خواهرم : حالت دار

سکانس دوم : روز ِ رفتن من ، آرایشگاه اینوری

من : شالم را داخل آرایشگاه اینوری درمی‏آورم به منظور کوتاهی موی سر

شیرین خانوم: چه موهای قشنگی داری، هزار ماشاءلله ، موی فر خیلی خیلی بهت میاد، امتحان کن حتماً

من : از ذوق مرگی خشکم نزده، قادر به صحبت می‏باشم، برایم آن قدرها اهمیت ندارد، میگویم ئه جدی؟  یعنی خودتی ! خودت هم نبودی پولم را از سر راه نیاورم که فر مــِر کنم و از این قرطی بازیها، حوصله داریها شماااام

موقعیت موهای من : زیادی لـَخت!

سکانس آخر : چند روز بعد از رفتن ِ من ، آرایشگاه اینوری

دختر دائی‏‏ام : نمیدانم چه سرش بوده ولی هرچه بوده درآورده نشسته دیگر !!! برای همان کوتاهی موی سر !

شیرین خانوم: چه موهای قشنگی داری، هزار ماشاءلله ، موی لَخت خیلی خیلی بهت میاد، امتحان کن حتماً

دختر دائی‏ام : والله بی‏خبرم که در آن دقایق ِ ملکوتی بر او چه گذشته، هرچه بوده گذشته !

موقعیت موهای دختر دائی‏ام : زیادی فر !

.................

با تشکر !